بررودکریز
بررودکریز

بررودکریز

مرحوم دولابی: بشر روی زمین سه کار دارد

 
کد خبر: ۸۱۸۳۳
تاریخ انتشار: ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - ۱۵:۲۲
 
 
 
 
 

مرحوم دولابی: بشر روی زمین سه کار دارد 

مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: بشر در روی زمین سه کار بیشتر ندارد. یکی ایمان به خدا، یکی عمل صالح، سوم هم، اینکه در کم و زیاد صابر باشی. هر سه به هم بستگی دارد.
عقیق: مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: بشر در روی زمین سه کار بیشتر ندارد. یکی ایمان به خدا، یکی عمل صالح، عمل‌هایی که خداوند به عبد، توفیق داده است و خودش هم از خدا خواسته است و در دسترسش هست، همان اعمالی که جلوی پایتان قرارداد. جلوی پایت چیست؟ روزی پنج نماز داری و سالی یک ماه روزه داری و کارهای عبادی هم که روز و شب در قبال زن و بچه‌ات و برای مومنین انجام می‌دهی. این کار را خالصاً لوجه الله فرمان ببر. سوم هم، اینکه در کم و زیاد صابر باشی. هر سه به هم بستگی دارد.
هر چه ایمان به خدا زیباتر و لطیف‌تر باشد این‌ها میوه‌های اوست. اینها آب کوزه است که از آن بیرون می‌زند. لذا خیلی شیرین و قشنگ می‌شود. آدمی وقتی ایمان به خدا دارد قطعا یک دست و پایی هم می‌زند و اعمالی که پیش پایش می‌آید می‌گوید خدایا توفیق از توست. لذا فرمان مال او می‌شود. زن و بچه‌اش را که نان می‌دهد مال او می‌شود. اولادی که می‌سازد. مال او می‌شود. وقتی که خودش با خدا یگانه است، اعمالش هم این گونه می‌شود. بستگی به هم دارند و همه‌اش ایمان می‌شود.
قدیم که به کربلا می‌رفتیم اعراب، کوزه‌های بزرگ را در دالانهایشان با مَشک پر می‌کردند. از تن این کوزه‌ها آب بیرون می‌زد و در ظرفی که زیر آن بود می‌ریخت. ما از آن ظرف می‌خوردیم. آب آن ظرف، هم خنک بود و هم صاف شده بود. عبادات به این صورت خیلی شیرین می‌شود. گاهی اوقات، انگاری نعوذ‌بالله خداوند دارد در نفس عمل، خود را نشان می‌دهد، وقتی که می‌روی نماز بخوانی، انگاری خداوند درون نماز به چشم می‌آید. ما در قلبمان با خدا کار داریم. او چرا در نماز آمد؟ نماز که جزء فروع دین است، تراوش کوزه است. معلوم شد که آب از کوزه بیرون زده است. از قلب، بیرون زده است. آنجا اقامتگاه خوبان و پاکان خداست. لذا او را در بیرون می‌بینی، در نماز،‌در عبادت، در عمل، در سر کسب، به همه جا سر در می‌آورد.
در عراق وقتی می‌گفتیم آب درون کوزه را به ما بدهید، می‌گفتند آب کوزه کمی شور است. از کوزه که آب بیرون می‌زند هم صاف است و هم خنک است. لذا عمل‌های خیر، خیلی نافع است.
این طور هم درست در می‌آید که خداوند لطفش، و آب‌های حقیقی که شور هم نیست بلکه شیرین است را در خانواده طهارت(ع) ریخته است و از آنجا تراوش می‌کند و ما می‌خوریم. فی بُیوُتٍ أَذِنَ اللهُ أَن تُرفَعَ وُ یُذکَرَ فیها اسمُهُ(سوره نورف آیه 36). بیوتی هست که خداوند علم و حیات و عزّت در آنها ریخته است و از آنجا ذکر خداوند به آسمان و زمین می‌آید و پر می‌شود. همیشه می‌گویند از آسمان به زمین می‌بارد. اما در مورد خانه محمد و آل محمد(ص) از زمین به آسمان می‌بارد یعنی ملائکه آسمان‌های غیب از خانه اهل بیت، ذکر خدا را یاد می‌گیرند.
مراد از بیوت، خانه‌های اهل بیت(ع) است. مراد، قلوب آب‌هاست. بلکه خانه ظاهری آنها نیز همین‌طور است.

 

پی نوشت:

کتاب طوبی محبت؛ جلد3 – ص 110
مجلس حاج محمد اسماعیل دولابی

منبع:تسنیم
 

کدام پیامبر13سال رابه تنهایی درغارسپری کرد؟

 
کد خبر: ۸۱۸۲۵
تاریخ انتشار: ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - ۱۳:۴۷
 
 
 
 
 
داستان جذاب زندگی یک پیامبر؛

کدام پیامبر13سال رابه تنهایی درغارسپری کرد؟ 

برای اینکه در آن زمان امر خدا محقق نشود، پادشاه جبار آن دوره دستور قتل 100 هزار نوزاد پسر را داد.
عقیق:در هنگام تولد دومین پیامبر اولوالعزم الهی پادشاه جبار آن زمان کل جهان، یعنی نمرود خواب دید که کودکی متولد خواهد شد و او را سرنگون خواهد کرد.
 
برای اینکه نطفه ابراهیم(ع) منعقد نشود، نمرود فرمان دادکه زنان را از شوهرانشان جدا سازند تا اینکه با هم همبستر نشوند و انعقاد نطفه حضرت ابراهیم(ع) صورت نگیرد. ولی تارخ که پدر ابراهیم بود با همسرش همبستر شد و نور ابراهیم(ع) در رحم مادرش انعقاد یافت.
 
بعد از مدتی نمرود به همه ماماها وقابله ها دستور داد که زنان باردار را تحت کنترل و مراقبت قرار دهند و هنگام زایمان کودکان را بنگرند. اگر پسر بود، کشته و نابود گردد و اگر دختر بود، زنده بماند. پس از این دستور کنترل شدید در همه جا اجرا شد، جلادان خون آشام نمرودی در همه جا حاضر بودند و نوزادان پسر را می کشتند. کار به جایی رسید که بعضی تاریخ نویسان نوشته اند که 77 تا 100 هزار نوزاد پسر در آن جریان کشته شدند.
 
مادر ابراهیم(ع) بارها توسط ماماها و قابله های نمرودی آزمایش شد، ولی آنها نفهمیدند که باردار است و این از آن جهت بود که خداوند رحم مادر ابراهیم(ع) را به گونه ای قرار داده بود که نشانه بارداری آشکار نبود.
 
در این بین و در روزهای بارداری مادر ابراهیم(ع)، تارخ پدر ابراهیم بیمار شد و از دنیا رفت. ولی بونا مادر شجاع ابراهیم(ع) باز هم خود را نباخت و تسلیم نمرودیان نشد.
 
بلاخره پس از چند ماه مخفی کاری و مشقت، زمان به دنیا آمدن ابراهیم(ع) فرا رسید. در آن زمان قانونی در میان مردم رواج داشت که زنان هنگام قاعدگی به بیرون شهر می رفتند و پس از پایان آن به شهر بازمی گشتند.
 
مادر ابراهیم(ع) تصمیم گرفت به بهانه این قانون از شهر بیرون برود و در کنار کوهی، غاری راپیدا کند و در آنجا دور از دید مردم شاهد تولد نوزادش باشد. همین تصمیم اجرا شد و ابراهیم(ع) در غاری چشم به جهان گشود.
 
پس از چند روز از تولد ابراهیم(ع) و مساعد شدن حال مادرش پس از زایمان، مادر تصمیم گرفت کودکش ابراهیم(ع) را در غار بگذازد و هرچند روز یکبار به او سری بزند. او را به پارچه ای پیچید و در درون غار گذاشت و درب ورودی غار را سنگ چین کرد تا کودک از گزند جانوران در امان بماند و سپس به شهر بازگشت.
 
نکته جالب داستان کودکی ابراهیم این است که مادرش گاهی شبها خود را به غار می رساند تا به فرزندش شیر دهد، ولی می دید به لطف خدا ابراهیم(ع) نوزاد، انگشت بزرگ دستش را به دهان نهاده و به جای پستان مادر از آن شیر جاری است.
 
بدین ترتیب این مادر و پسر در آن دوران وحشتناک، با تحمل رنج های گوناگون و با مقاومت بی نظیر، سالها به زندگی خود ادامه دادند تا ابراهیم(ع) به سن 13 سالگی رسید و از غار خارج شد.این طور بود که خداون پیامبر اولوالعزم خود را در بین خطرات حفظ کرد.البته نباید از این نکته نیز گذشت که هم مادر ابراهیم(ع) و هم این پیامبر الهی، مجاهدت های فراوان کردند و این طور نبوده است که بنشینند و دست روی دست بگذارند تا خداوند فرجی حاصل کند.در واقع خداوند با این کار می خواست پیامبرش ابراهیم را در کوران مشکلات به انسانی بزرگ مبدل کند و او را به کمال برساند.
 
منبع:باشگاه خبرنگاران
 

تاریخ اماکن عتبات عالیات (80) از کتاب یاحسین کربلا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی

 

نرگس خاتون:

 

 

http://www.pro.uploadpa.com/?file=1431600910167824_1%20124.jpg

 

 

 

درمورد نر گس خاتون زوجه امام عسکری ومادر بزرگوار امام زمان (عج ) ابن بابویه  و شیخ طوسی روایت می کنند :بشربن سلیمان که از فرزندان ابو ایوب انصاری و از شیعیان و ارادتمندان حضرت امام هادی (ع ) و امام عسگری (ع ) و همسایه آنان بوده و به شغل برده فروشی اشتغال داشته است می گوید: خادم امام هادی (ع ) نزد من آمد و گفت حضرت با تو کاری دارند. من خدمت حضرت رسیدم .ایشان نامه ای به خط فرنگی نوشتند و همراه با یک کیسه زر که در آن دویست و بیست سکه بود به من دادند و فرمودند : به بغداد می روی و در فلان روز در لنگرگاه فرات حضور می یابی .هنگامی که اسیران را به ساحل آوردند، نظر کن به برده فروشی به نام عمروبن یزید و مراقب او باش تا کنیزی را برای فروش بیاورد که دارای این صفات است .آنگاه حضرت خصوصیات او را بیان فرمود و اضافه کرد که آن کنیز، نمی گذارد مشتریان به او نظر کنند یا به بدنش دست بزنند و می گوید:من باید خودم خریدارم را انتخاب کنم . در این هنگام تو پیش برو و نامه مرا به آن کنیز بده و او را خریداری کن .بشر بن سلیمان می گوید : مطابق فرموده حضرت عمل کردم. آن کنیز چون در نامه نگریست، بسیار گریست و به عمروبن یزید گفت : مرا به صاحب نامه بفروش و سوگندها خورد که اگر چنین نکنی خود را هلاک می کنم .بشربن سلیمان می گوید : کنیز را با همان کیسه زر خریدم و چون به منزلی که در بغداد گرفته بودم رسیدیم آن کنیز نامه امام را بیرون آورد،آن را بوسید و بردیده می گذاشت . با تعجب گفتم : چگونه نامه ای را می بوسی که صاحب آنرا نمی شناسی ؟ او پاسخ داد: گوش فرا دار تا سرگذشت خود را برایت شرح دهم :من ملیکه دختر یشوعای، فرزند قیصروپادشاه روم هستم، مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن صفا، وصی حضرت عیسی (ع ) است.هنگامی که 13ساله بودم ،جدم قیصر خواست مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد،و جمع کثیری از علمای مسیحی و امرای لشگر و صاحبان منزلت را در قصر خود گردآورد. به دستور او تختی بزرگ و جواهرنشان برای پسر برادرش مهیا ساختند و بتها و صلیبها را بر بلندی قرار دادند .آنگاه پسر برادر خود را بالای تخت فرستاد. اما چون کشیشها انجیلها را به دست گرفتند که بخوانند،بتها و صلیبها سرنگون شدند و تخت واژگون گردید و داماد از تخت به زیر افتاد و بیهوش شد.کشیشها با دیدن این منظره به وحشت افتادند و از پادشاه خواستند تا ایشان را از این کار معاف دارد.جدم نیز این امر را به فال بد گرفت و به کشیشان دستور داد بار دیگر تخت را برپا کنند و صلیبها را بر جای خود نهند.این بار برادر آن داماد نگون بخت را بر تخت نشاندند. چون انجیلها را گشودند و شروع به خواندن کردند، بار دیگر تخت واژگون گردید و بتها و صلیبها و داماد سرنگون شدند. مردم چون برای بار دوم این منظره را دیدند، متفرق شدند و جدم نیز به حرمسرا بازگشت .شب در عالم رویا دیدم : حضرت مسیح (ع ) و شمعون وگروهی از حوارییون در قصر جدم جمع شدند و در جای همان تختی که برای داماد قرار داده بودند منبری از نور نصب نمودند .منبری که از بلندی سر به آسمان می سایید. بعد حضرت محمد (ص ) با وصی و دامادش علی بن ابی طالب(ع ) و جمعی از امامان (علیهم السلام ) و فرزندانشان به قصر وارد شدند. مسیح با ادب به استقبال حضرت محمد (ص ) رفت و آنحضرت را در آغوش گرفت .حضرت محمد (ص ) به مسیح فرمودند : ای روح الله ! ما آمده ایم از ملیکه دختر وصی تو، شمعون برای فرزندم خواستگاری کنیم . و اشاره کردند به امام حسن عسکری (ع ) کسی که تونامه ایشان را به من دادی ، حضرت عیسی (ع ) به شمعون نظر کرد و فرمود : شرافت دو جهان به تو روی آورده است .

چون شمعون پاسخ مثبت داد، همگی بالای آن منبر رفتند و حضرت محمد (ص ) خطبه ای خواند و با حضرت مسیح (ع ) مرا برای امام عسکری (ع ) عقد بستند .

صبحگاهان که سر از خواب بر گرفتم ،این رویا را برای جدم بازگو کردم اما از محبت آن خورشید امامت، صبر و قرار از کفم رفت، از خواب و خوراک باز ماندم و بیمار شدم . هرجا طبیبی یافتند به بالینم آوردند اما سودی نکرد.شبی دیگر در رویا دیدم : سرور زنان ،فاطمه زهرا (س ) به دیدن من آمدند و حضرت مریم (س) همراه با هزار کنیز بهشتی در خدمت او بودند. پس حضرت مریم به من گفت : این بانو، سرور زنان و مادر شوهر تو است . من به دامانش آویختم و گلایه کردم که فرزندش به دیدن من نمی آید. حضرت فاطمه (س ) فرمود چگونه فرزندم به دیدن تو آید در حالی که تو مسیحی هستی . پس شهادتین را به من تعلیم داد و چون من شهادتین گفتم ، مرا به سینه خود چسبانید . پس از آن هر شب حضرت امام حسن عسکری (ع ) را در خواب می دیدم .بشربن سلیمان پرسید : چگونه اسیر شدی ؟ملیکه در پاسخ گفت : شبی از شبها امام حسن عسکری (ع ) به من خبر داد که در فلان روز ، جدت لشکری به جنگ مسلمانان می فرستد و خود از پی آن روان میشود، توهم به صورت ناشناس در میان کنیزان و خدمتکاران از پی جدت روانه شو. من همین کار را کردم تا، پیش قراولان لشکر مسلمانان، به ما بر خوردند و ما را اسیر نمودند. هنگامی که غنایم جنگ را تقسیم می کردند ،مرا به پیرمردی دادند .او نامم را پرسید ؟ گفتم : من نرجس نام دارم . گفت : این نام کنیزان است .بشر بن سلیمان می گوید : او را به سامرا خدمت امام علی النقی (ع ) رسانیدم . حضرت به او فرمودند : چگونه خداوند به تو عزت دین اسلام و ذلت دین نصاری و شرافت محمد (ص ) و اولاد او را نشان داد؟ او پاسخ داد: چه بگویم در مورد آنچه شما بهتر از من می دانید؟حضرت فرمودند: مایل هستی ده هزار اشرفی به تو بدهم یا این که تورا به شرافت ابدی بشارت دهم . او پاسخ داد: من بزرگواری و سربلندی ابدی می خواهم . حضرت فرمودند : بشارت باد تو را به فرزندی که پادشاه شرق و غرب عالم خواهد شد و زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد پس از آنکه از ظلم و جور آکنده شده باشد.پس حضرت خادم خود را خواست و به او فرمود : برو خواهرم حکیمه را بیاور.چون حکیمه وارد شد، حضرت به او فرمود : این، آن کنیزی است که در مورد او با تو سخن گفتم .او را به خانه خود ببر و احکام دین را به او بیاموز. او همسر امام حسن عسکری (ع ) و مادر صاحب الزمان (ع ) است .  قبر مطهر این بانوی بزرگوار [1]  در حرم عسکریین است.

 

[1] - قمی ،شیخ عباس ، منتهی الآمال ج 2 ص 418

 

 

 

 

تاریخ اماکن عتبات عالیات (80) از کتاب یاحسین کربلا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی

 

 

 

 

 

شکلک های محدثه

http://barrud.rasekhoonblog.com/

 

متن زیبا...





عجب متن قشنگی**

******
گفتم خدایاچگونه آغازکنم؟؟؟
گفت به نام من
گفتم خدایاچگونه آرام گیرم؟؟؟
گفت به یادمن
گفتم خدایاخیلی تنهایم؟؟؟
گفت تنهاترازمن؟
گفتم خدایاهیچ کسی کنارم نمانده؟؟؟
گفت به جزمن
گفتم خدایاازبعضی هادلگیرم
گفت حتی ازمن؟
گفتم خدایاقلبم خالیست
گفت پرکن ازعشق من
گفتم دست نیازدارم
گفت بگیردست من
گفتم بااین همه مشکل چه کنم؟؟؟
گفت توکل کن به من
گفتم احساس میکنم خیلی ازت دورم
گفت نه،نزدیکترین به تو ،من
گفتم برای ارزوهایم چه کنم؟؟؟
گفت تلاش،به امیدمن
گفتم چگونه ازین دنیادل بکنم وبرم؟؟
گفت به امید دیدارمن
گفتم چگونه پایان دهم؟؟؟
گفت حافظ ونگهدارتو،من
گفتم خدایاچرا اینقدر میگویی من؟؟؟
گفت چون من ازتوهستم وتوازمن...
**********



baghdasht1.blogfa.com

‍ #شعر_روز


‍ #شعر_روز

** ای آخرین امید دل زار ما بیا
** خورشید آسمان شب تار ما بیا

** گلزار عمر ما ز فراقت خزان شده
** مولا بس است غیبت و دوری ز ما بیا

** آقا قسم به دست علمدار و فرق او
** ای وارث حضرت خون خدا بیا

**ما جمع هیئتی همه مجنون حیدریم
** مولا به زخم پهلوی زهرا (س) دگر بیا

** جان همه ز دوریت آقا به لب رسید

** ای صاحب زمین و زمان، مهدیا بیا



Baghdasht1.blogfa.com