بهشت رضای مشهد آرامگاه سرداران بزرگ دفاع مقدس

بهشت رضای مشهد آرامگاه سرداران بزرگ دفاع مقدس

 

گزارشی از دیدار تاریخ‌نگاران و راویان مرکز اسناد از بهشت رضای مشهد

اولین پنج شنبه ماه رجب، فرصتی شد تا در یک هوای کاملاً بهاری، جمعی از راویان تاریخ‌نگار و روایان مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس پس از زیارت بارگاه ملکوتی حضرت ثامن الحجج (ع)، راهی بهشت رضای این شهر شدند تا از مزار شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم  این شهر دیدار و با آرمان‌های این شهدا تجدید میثاق کنند.

در این دیدار، راویانی که در کنار فرماندهان شهید حضور داشتند و اکنون با قبور مبارک این شهدا روبه‌رو می‌شدند، حال و هوای عجیبی داشتند. ریزش اشک‌ها در جوار مزار این شهدا همچون ترنم بهاری، حال و هوای این جمع را طراوتی معنوی بخشید.

تصاویر برخی از شهدا و علمای ربانی مشهد، با هنرمندی احمد منصوری نژاد (منصور) در مکان های مختلف بهشت رضا زینت بخش این مکان شده است.

از جمله این تصاویر، تصویری است از حضور آیت الله میرزا جواد تهرانی در اتاق هدایت عملیات، و برگزاری مراسم دعا و توسل برای پیروزی رزمندگان اسلام.

آیت‌الله میرزا جواد آقا تهرانی از علمای برجسته مشهد مقدس بود که علیرغم سن بالا بارها در کنار رزمندگان در دوران دفاع مقدس حضور یافت و از وصایایش این بود که او را بی‌نام‌ونشان در کنار شهدا به خاک بسپارند و این‌گونه هم شد. سنگ قبر وی از سیمان ساخته شده و آنقدر ساده است که هیچ کس تصور نمی کند عالمی ربانی در آن آرام گرفته است. علاوه بر ایشان، حضرت آیت‌الله عبادی امام جمعه اسبق مشهد مقدس که پدر دو شهید نیز در این مکان آرمیده است. آیت‌الله عبادی نیز به مانند آیت‌الله میرزا جواد آقا تهرانی هرگز تا زمان فوتش از ترویج فرهنگ ایثار و شهادت دریغ نکرد.

 

 

به بهانۀ این دیدار، سایت مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، گزارش کوتاهی از شهدای شاخص بهشت رضای مشهد داشته است. از جمله شهدای شاخصی که در بهشت رضای مشهد آرمیده‌اند، می‌توان به سردار شهید نورعلی شوشتری، جانشین نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سردار شهید محمود کاوه فرمانده لشگر ویژه پاسداران، سردار شهید عبدالحسین برونسی فرمانده تیپ جوادالائمه (ع)، و سردار شهید ولی‌الله چراغچی مسجدی جانشین لشگر ۵ نصر، و ... اشاره کرد.

 

شهید سردار نورعلی شوشتری

سردار نورعلی شوشتری که فرماندهی قرارگاه نجف در دوران دفاع  مقدس، فرماندهی سپاه در کردستان و آذربایجان غربی(قرارگاه حمزه)، وفرماندهی ارشد منطقه سیستان و بلوچستان (قرارگاه قدس) و جانشین نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، افتخار همرزمی شهیدان بزرگواری همچون شهید باکری و شهید برونسی را در کارنامه داشت، بارها در جمع همرزمانش گفته بود: «آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه‌تکه شود.»

امام خمینی در خطاب به سردار شوشتری فرموده‌اند: «در این دنیا که نمی‌توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعاً شما را شفاعت خواهم کرد.»

سردار شوشتری صبح روز یکشنبه 26 مهر 1388 در اقدامی تروریستی در سیستان و بلوچستان به شهادت رسید.

مقام معظم رهبری در خصوص شهادت این سردار بزرگ فرمودند: "گوارا باد این پایان باارزش برای این انسان مجاهد، این شهید عزیزمان، شهید شوشتری واقعاً جزو عناصر پاکیزه سپاه بود. بنده ایشان را از نزدیک می‌شناختم و می‌دانستم که جزو انسان‌های مؤمن، پاک، سالم، صمیمی، فعال، زحمتکش و حقیقتاً مظهری از همین ارزش‌هایی بود که متراکم می‌شود و یک شهید را به‌وجود می‌آورد."

 

سردار شهید نورعلی شوشتری و سردار شهید عبدالحسین برونسی در کنار هم

 

شهید سردار محمود کاوه

محمود کاوه از فرماندهان بزرگ دوران دفاع مقدس است که سابقه مبارزه با ضدانقلاب بوکان در منطقه کردستان، فرماندهی عملیات سپاه سقز، و فرماندهی عملیات تیپ ویژه شهدا را در دوران مبارزه با ضدانقلاب داشت، در خرداد سال 1362 پس از شهادت سرداران ناصر کاظمی، محمد گنجی زاده و محمد بروجردی رسماً به فرماندهی تیپ منصوب گردید و مأموریت یافت تا عملیات برون‌مرزی والفجر 2 را به تاریخ 29/ 4/ 62 در منطقه حاج عمران عراق انجام دهد که به تصرف ارتفاعات 2519 انجامید.

همزمان با عملیات والفجر 4 مأموریت پاکسازی محور سردشت از لوث وجود ضد انقلاب (دموکرات‌ها و منافقین) به تیپ ویژه شهدا واگذار شد. رزمندگان غیور و سلحشور تیپ، ضمن تسلط بر ارتفاعات مرزی کوه سیر، قوری، تالشور روستای اسلام آباد، مرکز رادیویی منافقین و مقر دموکرات‌ها را تصرف کردند.

تیپ ویژه شهدا به فرماندهی محمود کاوه در سال 63 در عملیات بدر همراه با سایر یگان‌های سپاه با دشمن تا دندان مسلح جنگید و در تاریخ 23 /4 /64 در عملیات قادر (همراه با یگان‌هایی از ارتش جمهوری اسلامی) در جبهه شمالی سیدکان عراق، باعث برهم زدن آرایش نظامی دشمن گردید. همچنین در منطقه عملیاتی والفجر 9 که در منطقه چوراته عراق انجام گرفت در انهدام قوای دشمن و آزادسازی بخشی از خاک آنان، نقش مؤثری داشت.

 

مقام معظم رهبری درباره تیپ ویژه شهدا و شهید کاوه می‌فرمایند: «تیپ ویژه شهدا که فرماندهی‌اش را ایشان بر عهده داشتند، یکی از واحدهای کارآمد ما محسوب می‌شد؛ او در عملیات گوناگون شرکت داشت و کارآزمودۀ میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم، اداره واحد، مدیریت قوی، دوستی و رفاقت با عناصر لشگر، از لحاظ معنوی، اخلاق، ادب، تربیت، توجه و ذکر، یک انسان جوان اما برجسته بود. این جوان (شهید کاوه) جزو عناصر کم‌نظیری بود که او را درصدد خودسازی یافتم، حقیقتاً اهل خودسازی بود، هم خودسازی معنوی و اخلاقی و تقوایی و هم خودسازی رزمی.»

محمود کاوه در روز یازدهم شهریورماه 1365 در عملیات کربلای 2 بر بلندای قله 2519 حاج عمران به شهادت رسید.

 

 

مقام معظم رهبری پس از شهادت محمود کاوه گفتند: «شهید محمود کاوه و همۀ شهدا، چه سرداران و چه بقیۀ برادرانی که به شهادت رسیده‌اند؛ اما خوب بعضی‌ها را انسان از نزدیک می‌شناسد، فضایل آن‌ها را می‌داند، ارزش‌هایی را که گاهی در یک انسان، در یک جوان جمع شده از نزدیک لمس می‌کند و ای عزیزان محمود کاوه از این قبیل بود. در او ارزش‌هایی بود که برای یک جوان مسلمان ایده‌آل بود... فراموش نمی‌کنم همین شهید محمود کاوه بچه‌ای بود، پدرش دستش را می‌گرفت، او را به مسجدی که من آنجا صحبت می‌کردم و تفسیر می‌گفتم می‌آورد،، جوان‌ها پرواز کردند و ما ماندیم.»

وی همچنین فرموده‌اند: «محمود زمان انقلاب شاگرد ما بود؛ اما حالا استاد ما شد.»

به دنبال شهادت فرمانده تیپ ویژه ۱۵۵ شهدا (شهید محمود کاوه) در منطقه عملیاتی کربلای ۲، روزنامه کیهان (16/ 6/ 1365)‌ از مراسم تشییع وی در مشهد، چنین گزارش داده است: «در این مراسم که با حضور مسئولان استان خراسان و نیروهای نظامی ‌ و انتظامی شهر مشهد برگزار شد، پیکر پاک این ‌ سردار اسلام بر دوش انبوهی از اقشار مختلف امت حزب‌الله مشهد تا بارگاه ملکوتی امام رضا (ع) تشییع و پس از طواف ضریح مطهر، طی مراسمی ‌ به خاک سپرده شد.»

اسدالله احمدی، راوی قرارگاه حمزه سیدالشهدا، به ‌ نقل از محمدباقر قالیباف فرمانده لشکر ۵ نصر در این خصوص نوشته است: «در مراسم تشییع جنازه شهید محمود کاوه، پدر وی درخواست حجت‌الاسلام طبسی تولیت آستان قدس رضوی را مبنی بر این ‌ که پیکر شهید محمود کاوه در حرم مطهر حضرت رضا (ع) و یا در یکی از حجره‌های ‌ مخصوص حرم دفن شود نپذیرفت و گفت: «پسرم ‌ از ابتدا با بسیجی‌ها بوده و بهتر است در کنار آن‌ها دفن شود[1]

 

شهید سردار عبدالحسین برونسی

عبدالحسین برونسی جزو اولین افرادی بود که با وقوع انقلاب و ناآرامی‌ها در کردستان، راهی پاوه شد. عرصه‌های نبرد حق علیه باطل بستر مناسبی بود که استعداد بالقوه او به فعل درآید و از فرماندهی گروهان، قبل از عملیات خیبر به فرماندهی تیپ هجدهم جوادالائمه برسد.

 

برونسی در عملیات فتح‌المبین به عنوان فرمانده گردان خط‌شکن مرکز فرماندهی عراقی‌ها را واقع در تپه 124/1 نابود ساخته و خود از ناحیه کمر مجروح شد. جراحت نمی‌توانست شهید برونسی را از پا بیندازد. او در عملیات بیت‌المقدس به عنوان فرمانده گردان خط شکن حر و در عملیات‌های رمضان، مسلم ابن عقیل، والفجر مقدماتی، والفجر یک به عنوان فرمانده گردان خط شکن عبدالله رزمید و حماسه آفرید و نامش در آزمون جنگ و جهاد شهره شد. او باز هم مجروح شده بود و هر چند از ناحیه دست، گردن و شکم جراحات سختی را بر تن داشت اما روحیه عظیم و پرشکوه او مانع از باقی ماندن وی در پشت جبهه می‌شد. با شروع عملیات‌های والفجر 3 و 4 به عنوان معاونت تیپ 18 جوادالائمه (ع) در تمامی مراحل آن‌ها شرکت داشته و گردان‌های خط شکن را رهبری می‌کرد.

 

در این سال‌ها رشادت و ایثارگری او زبانزد خاص و عام بود تا آنجا که دشمن چنان هراسی از برونسی داشت که برای سرش جایزه تعیین کرد. این سردار سرفراز بعد از زیارت خانه خدا به مرحله‌ای از شهود رسیده بود که زمان و مکان شهادت خودش را می‌دید و سرانجام در عملیات بدر، پس از رشادت بسیار در چهار راه خندق در ساعت 11 صبح روز 25 /12 /63 با اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید، اما پیکرش تا 27 سال بعد در همان مکان شهادت باقی ماند. تا اینکه پیکر این شهید بزرگوار روز یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 به همراه 12 شهید دیگر در شرق دجله توسط کمیتۀ جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح پیدا و در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا در مشهد تدفین شد.

 

مقام معظم رهبری چند سال پیش در دیدار خانواده شهید برونسی، ضمن اشاره مجدد به خصوصیات وی، شهید برونسی را از عجایب و استثناهای انقلاب اسلامی خواندند که باید به عنوان الگویی برای جوانان معرفی شود. رهبر معظم انقلاب در آن دیدار تأکید کردند: «خدا ان‌شاءاللَّه شهید عزیزمان را - مرحوم شهید برونسی را، یا همان‌طور که عرض کردیم اوستا عبدالحسین برونسی را - رحمت کند. این خیلی برای جامعۀ ما و کشور ما و تاریخ ما اهمیت دارد که یک شخص خوانده شدۀ به عنوان «اوستا عبدالحسین» - نه دکتر عبدالحسین است، نه به معنای علمی استاد عبدالحسین است؛ بلکه اوستا عبدالحسین است، اهل بنائی و اهل کارِ دستی و اهل شاگردی فلان مغازه؛ یعنی اوستا عبدالحسین بنا - از لحاظ معرفت و آشنایی با حقایق به جایی می‌رسد که قبل از پیروزی انقلاب در ظریف‌ترین کارهای انقلابی جوان‌هایی که در مسائل انقلابی کار می‌کردند شرکت می‌کند - البته من از نزدیک در جریان آن کارها نبودم و در آن زمان یادم نمی‌آید که با این شهید ارتباطی داشته باشم؛ لاکن اطلاع دارم، می‌دانم، شنیدم و توی کتاب هم خواندم - بعد از انقلاب هم وارد میدان جنگ می‌شود... این شهید عزیز وارد می‌شود؛ نه معلومات دانشگاهی دارد، نه عنوان و تیتر رسمی و دانشگاهی دارد، اما آنچنان در کار مدیریت جنگ پیشرفت می‌کند که به مقامات عالی می‌رسد و شخصیت برجسته‌ای می‌شود؛ شخصیت جامع‌الاطرافی که مثلاً فرماندۀ تیپ می‌شود، بعد هم به شهادت می‌رسد. ایشان اگر چنانچه به شهادت نمی‌رسید، مقامات خیلی بالاتر - از لحاظ رتبه‌های ظاهری - را هم طی می‌کرد.

این‌ها جزو عجایب انقلاب ماست. جزو چیزهای استثنائی انقلاب ماست که دیگر نظیر ندارد؛ نمی‌شود هیچ جای دیگر را با این مقایسه کرد. همان‌طور که آقای استاندار خراسان نقل کردند، من از افرادی شنیدم که ایشان در آن وقت، برای مجموعه‌های دانشجوئی و دانشگاهی که از مشهد می‌رفتند آنجا، صحبت می‌کرد و همه را مجذوب خودش می‌کرد. خود من هم نظیر این را باز دیده بودم. مرحوم شهید رستمی - که او هم از شهدای خراسان است؛ یک فرد روستایی و به ظاهر عامی - توی جمعی که فرماندهان درجۀ یک نشسته بودند و رئیس‌جمهور وقتِ آن روز هم نشسته بود، آمد صحبت کرد و گزارش میدان جنگ داد، جوری که همۀ این فرماندهان رسمی‌ای که نشسته بودند مبهوت شدند!

 استعداد انقلاب برای پرورش شخصیت‌های برجسته و افراد، تا این حد است؛ این‌ها را نباید دست کم گرفت؛ این‌ها اهمیت انقلاب و عظمت انقلاب و عمق انقلاب را نشان می‌دهد. ماها به ظواهر نگاه می‌کنیم؛ این اعماق را باید دید. وقتی انسان این اعماق را می‌بیند، آن وقت افق در مقابل چشمش اصلاً یک چیز دیگری می‌شود و این حوادث گوناگونی که پیش می‌آید - این مخالفت‌ها، این دشمنی‌ها، این ناخن زدن‌ها و پنجه کشیدن‌ها - دیگر به چشم انسان نمی‌آید؛ این‌ها در مقابل آن حرکت عظیمی که دارد انجام می‌گیرد، چیزهای کوچکی است. به نظر من شهید برونسی و امثال او را باید نماد یک چنین حقیقتی به حساب آورد؛ حقیقت پرورش انسان‌های بزرگ با معیارهای الهی و اسلامی، نه با معیارهای ظاهری و معمولی. به هر حال هر چه از این بزرگوار و از این بزرگوارها تجلیل بکنید، زیاد نیست و بجاست. ان‌شاءاللَّه امیدواریم که خداوند کمک کند.»

 

 

کتابی با عنوان «خاک‌های نرم کوشک» نوشتۀ سعید عاکف روایتگر خاطراتی از شهید عبدالحسین برونسی، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های دفاع مقدس است و مقام معظم رهبری جوانان را به مطالعۀ این کتاب دعوت کرده‌اند. در این کتاب از زبان برونسی نقل شده است:

«هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که کار گره خورد. گردان ما زمین‌گیر شد و حال و هوای بچه‌ها حال و هوای دیگری. تا حالا این‌طور وضعی برام سابقه نداشت. نمی‌دانم چه‌شان شده بود که حرف شنوی نداشتند. همان بچه‌هایی که می‌گفتی برو توی آتش، با جان و دل می‌رفتند! به چهره بعضی‌ها دقیق نگاه می‌کردم. جور خاصی شده بودند؛ نه می‌شد بگویی ضعف دارند؛ نه می‌شد بگویی ترسیدند. هیچ حدسی نمی‌شد بزنی.

هرچه براشان صحبت کردم، فایده‌ای نداشت. اصلاً انگار چسبیده بودند به زمین و نمی‌خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضی‌شان کنم راه بیفتند، نشد. اگر ما توی گود نمی‌رفتیم، احتمال شکست محورهای دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید. پاک در مانده شدم. ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچه‌ها فاصله گرفتم؟ اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه‌ها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر می‌دونین.

چند لحظه‌ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها. یقین داشتم حضرت تنهام نمی‌گذارند. اصلاً منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد. رو کردم به بچه‌ها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمی‌خوام. فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد. دیگه هیچی نمی‌خوام. زل زدم به‌شان. لحضه شماری می‌کردم یکی بلند شود. یکی بلند شد. یکی از بچه‌های آرپی جی زن. بلند گفت: من می‌ام. پشت بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم  همه یگردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم.

پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با همان وضع قبل می‌خواستیم برویم، کارمان این جور گل نمی‌کرد. عنایت‌ام ابی‌ها (س) باز هم به دادمان رسید بود[2]

 

 

شهید سردار ولی‌الله چراغچی مسجدی

شهید چراغچی پس از انقلاب فعالیت خود را در ارتش آغاز کرد و در کلاس‌های نظامی به تعلیم افراد پرداخت. سپس با تشکیل سپاه به این ارگان پیوست و برای مبارزه با ضدانقلاب عازم گنبد شد و سپس با شروع جنگ راهی مناطق عملیاتی جنوب شد. در طول جنگ وی مسئولیت‌هایی چون فرماندهی گردان، مسئول و طرح و عملیات منطقه 6 سپاه، مسئول طرح و عملیات نصر 5 خراسان و قائم‌مقام فرماندهی لشکر 5 نصر را بر عهده داشت. وی از قدرت برنامه‌ریزی و طراحی بی‌نظیری برخوردار بوده است. چراغچی در عملیات بدر بر اثر اصابت گلوله به سر مجروح و در بیمارستان شهدای تهران بستری گردید و پس از 23 روز بیهوشی سرانجام در 18 فروردین 1364 به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت رضای مشهد آرام گرفت[3].

 

 

محمدباقر قالیباف، فرمانده لشکر 5 نصر در خصوص شهید چراغچی در مراسمی به تاریخ 16 فروردین 92 به مناسبت سالگرد شهادت وی گفت: «انصافاً نقش شهید چراغچی در سازمان رزم ما در دوران دفاع مقدس نقش بی‌بدیلی بود ... یادم است در روز تشییع جنازه شهید چراغچی، آن زمان که صحن امام هنوز پوشیده نبود و شهدا را آنجا می‌گذاشتند؛ در آن روز چنددقیقه‌ای صحبت کردم و گفتم شهید چراغچی یکی از  افراد برجسته در حوزه یگان‌های رزم خراسان بود که در دوران دفاع مقدس بی‌نظیر بودند.

چراغچی هم خون داد و هم خون دل خورد؛ امروز خوب می‌فهمیم خون دل خوردن سخت‌تر از خون دادن است. بنده نیروی تحت امر و بسیجی بودم که شهید چراغچی، فرمانده من در یگان بود و به این موضوع افتخار هم می‌کنم. در روز اول جنگ بسیجی شهید نظر نژاد، شهید رستمی و آقای درچه ای بودم  و پادویی آن‌ها را می‌کردم؛ سپس در چند ماه و فقط در چند ماه بنده فرمانده تیپ  شدم و همین شهید چراغچی در تیپ نیروی تحت امر من  شد.  شما در ذهن خود تصور کنید در جامعه امروز اگر چنین اتفاقی بیفتد، خداحافظی می‌کنیم، اعتراض و طغیان می‌کنیم که اصلاً این کارها یعنی چه؟[4]»

 

دست خط‌های شهید ولی الله چراغچی به صورت بنر در کنار آرامگاه وی نصب شده است

 

پانوشت‌ها


[1]. http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=934&articleID=269413

[2]. http://www.rajanews.com/news/69618

[3]. سید سعید موسوی، فرهنگ جاودانه‌های تاریخ، زندگی‌نامه فرماندهان شهید خراسان، تهران: نشر شاهد، 1386.

[4]. http://www.fardanews.com

 

دسته بندی اخبار: 
گزارش تصویری
اخبار- فرماندهان دفاع مقدس

دیدگاه جدیدی بگذارید

آشنایی با مشاهیر مدفون در حرم مطهر امام رضا(ع)

کد خبر: 1389904
 
 
 
 
 
 آشنایی با مشاهیر مدفون در حرم مطهر امام رضا(ع) 
 
گروه اجتماعی: در حرم مطهر امام رضا(ع) مدفن مشاهیری را میِ‌بینیم که از بزرگان و عارفان زمان خود بوده‌اند؛ شیخ بهایی، شیخ حرعاملی، علامه طبرسی، شیخ حسنعلی نخودکی، علامه جعفری، آیت‌الله کوهستانی و آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای برخی از این افراد هستند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، بسیاری از افرادی که به حرم مطهر امام رضا(ع) مشرف می‌شوند، غیر از زیارت و بازدید از مکان‌های خاص و معماری زیبای این آستان با مدفن علما و بزرگانی که در این حریم جای گرفته است، آشنا می‌شوند که در ادامه برخی از بزرگانی که در حریم ملکوتی ثامن‌الحجج(ع) به خاک سپرده شده‌اند را معرفی می‌کنیم.

شیخ محمد بن حسن حُرّ عاملی

شیخ محمد بن حسن حُرّ عاملی معروف به شیخ حر عاملی در سال 1033 قمری در روستای  «مشغره» از توابع جبع عامل لبنان چشم به جهان گشود. شیخ حسن ظهیر، شهید ثانیو پدرش از استادان او بودند. تا چهل سالگی در کشور سوریه و منطقهٔ جبل عامل، نزد استادان شیعی آموزش دید و بعدها به عراق و خراسان عزیمت کرد.

وی برای زیارت علی بن موسی به ایران رفت و مدتی در اصفهان با علامه مجلسی بود و هر دو برای هم اجازه نقل روایت صادر کرده‌اند. سپس به مشهد رفت و پس از مدتی «قاضی القضاة» و «شیخ الإسلام» خراسان شد. از مهم‌ترین تألیفات وی کتاب «وسائل الشیعة» است.

شیخ حُرّ عاملی در بیست و یکم ماه رمضان 1104در هفتاد و یک سالگی چشم از جهان فرو بست و در زیر گنبد حضرت رضا(ع) کنار منبر، برادرش شیخ احمد صاحب الدرالمسلوک در ایوانِ یکی از حجره‌های صحن انقلاب جنب مدرسه‌ میرزا جعفر به خاک سپرده شد.

محمد بهاء الدین عاملی(شیخ بهایی)

وی در سال 953 هجرى قمری در شهر بعلبک لبنان دیده به جهان گشود. نسب شیخ بهایی به حارث همدانى، صحابى جلیل‌القدر امیر‌المؤمنین علی(ع) مى‌‏رسد.پدرش از فقها و محدثان بود و به درخواست شاه طهماسب صفوی به‌عنوان «شیخ‌الاسلام دارالسلطنه قزوین» انتخاب شد و بعد از رحلت پدر بزرگوارش در عهد شاه عباس صفوی خود به این مقام منصوب شد.

سعی در احیای خاطره مردان بزرگ، یکی از تلاش‌های اجتماعی شیخ بهایی است که در این جریان تاریخی ثبت شده است. در شش کیلومتری شمال غربی مشهد، آرامگاه با شکوه خواجه ربیع واقع است که از زیارتگاه‌های بسیار مشهور است. خواجه ربیع جزو تابعان اصحاب پیامبر اسلام(ص) و یکی از هشت زاهد نامی تاریخ اسلام به‌شمار می‌آید. این آرامگاه به سفارش شیخ بهایی و به دستور شاه عباس ساخته شده است.

مرگ این عارف بزرگ و دانشمند را به سال 1030 و یا 1031 هجری در پایان هشتاد و هفتمین سال حیاتش ذکر کرده‌اند.

شیخ پیر پالان دوز

شیخ محمد عارف عباسی مشهور به «پیر پالان دوز» از عرفا و پیران سلسله ذهبیه است که در نیمه‌ دوم قرن دهم هجری قمری ولادت یافت. ایشان متولد روستای کارند مشهد و معاصر شیخ بهایی بوده‌اند. او علاوه بر این‌که در عرفان به مقامات بلندی دست یافت، در کیمیاگری و خطاطی متبحر بود.

شیخ محمد در خط ثلث استاد بوده و هفت سوره از قرآن نگاشته شده به خط خوش ایشان موجود است. وی با اینکه صاحب موقعیت بود و می‌توانست بدون کوشش زندگی خوبی داشته باشد، از راه پالان دوزی روزگار می‌گذراند. شیخ محمد عارف، برمبنای باور توحیدی خود و توکل بر خدا و ذکر تشکر و خدمت و طاعت و قناعت و ایثار که از صفات عارفان است به جستجوی راه معرفت پرداخت و مدتی از عمر خود را به کسب فیض از اهل حق سپری کرد و به بروز کراماتی معروف شد.

سرانجام عالم ربانی، محمد عارف عباسی در سال 985 ه. ق جان به جانان تسلیم کرد. مقبره‌ این عارف بزرگ جنب حرم رضوی در مشهد مقدس واقع و در شمال شرقی حرم مطهر، واقع در ابتدای خیابان نواب صفوی (پایین خیابان)، زیارتگاه بسیاری از شیفتگان اهل بیت عصمت و طهارت(ع) است. بنای اولیه‌ آرامگاه شیخ مربوط به عهد صفویه بوده است که سلطان محمد (معروف به خدابنده) پدر شاه عباس صفوی آن را در سال 985 ق بنا نهاد و در سال‌های اخیر توسط آستان قدس بازسازی شده است.

شیخ حسنعلی اصفهانی معروف به نخودکی

آیت‌الله حاج شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی در نیمه ماه ذیقعده سال 1279 ه.ق در اصفهان به دنیا آمد. علوم مقدماتی را از پدر و معلمان دیگر فرا گرفت و زیر نظر استاد بزرگوارش حاج میرزا محمد صادق که از بزرگان عرفان اسلامی بود، تربیت معنوی و الهی دید. وقتی که به سن جوانی رسید علوم ادبی و بخشی از علوم ریاضی را نزد مرحوم آخوند کاشی و علوم عقلی و فلسفی را از دانشمند بزرگ جناب میرزا جهانگیر خان قشقایی به دست آورد و پس از آن به نجف اشرف رفت و به ادامه تحصیل و تهذیب نفس پرداخت. در نجف معاشرت و مجالست او بیشتر با مرحوم آیت‌الله حاج سیدمرتضی کشمیری بود و آیت‌الله کشمیری از اوتاد عصر خود و از اعاظم فقهاء به‌شمار می‌رفت.

آیت‌الله اصفهانی نخودکی پس از طی مراحل لازم علمی و معنوی به اصفهان بازگشت و پس از مدتی از اصفهان به مشهد مسافرت کرد و در این سفر برای او مکاشفه‌ای روی داد که او را مجبور ساخت تا آخر عمر در مشهد و در مجاورت حضرت امام رضا‌(ع) باشد. برای همین به اصفهان آمد، هر چه داشت فروخت، همه تعلقات خود را از اصفهان قطع کرد و به مشهد رفت.

آیت‌الله اصفهانی نخودکی از هفت سالگی تا آخر عمر همه شب‌های جمعه را بیدار می‌ماند و تا صبح به عبادت مشغول می‌شد. گاهی هیجده ساعت متوالی به خواندن نماز، دعا و ذکر می‌پرداخت و در این عصر، سالک و عارف متشرعی مانند او دیده نشده است. او مقداری از وقت خود را به تدریس می‌گذرانید و بیشتر اوقات او به برآوردن حوائج مؤمنان و مراجعه‌کنندگان صرف می‌شد.

آیت‌الله اصفهانی نخودکی روز 18 شعبان سال 1361 ه.ق در محله سعدآباد مشهد در سن 82 سالگی رحلت کرد. برای او تشییع بی‌نظیری ترتیب یافت و در صحن عتیق (صحن انقلاب کنونی) در جنب ایوان شاه عباس مقابل غرفه‌ای که غرب ایوان است، دفن شد. مشهور است که وی زمان وفات و محل دفن خویش را قبل از مرگ به نزدیکانش اعلام کرده بود.

آیت‌الله‌العظمی حاج میرزا علی آقا فلسفی

وی در هشتم دی 1299 شمسی در تهران به دنیا آمد. ایشان پس از 85 سال زندگی ، مقارن اذان ظهر روز تاسوعای سال 1427 هجری قمری، برابر با 19 بهمن 1384 هجری شمسی دار فانی را وداع گفتند و پیکر ایشان در رواق دارالسرور و در کنار آیت‌الله مروارید آرام گرفت.

استاد سیدجلال‌الدین موسوی آشتیانی

استاد موسوی آشتیانی در سال 1304 ه. ش در آشتیان از توابع شهرستان اراک متولد شد. ایشان در سال 1323 به تشویق و راهنمایی روحانی آشتیان جهت تکمیل تحصیلات به دارالعلم قم هجرت کرد. سپس در سال 1336 برای تکمیل علوم نقلی راهی نجف شد. در همین زمان سخت بیمار شد و به ناچار به ایران بازگشت.

استاد آشتیانی پس از یک دوره بیماری و بر اثر کهولت سن، در سن هشتاد سالگی در سوم فروردین 1384 در مشهد مقدس دار فانی را وداع گفت.  پیکر پاک استاد در صحن آزادی حرم مطهر ثامن‌الحجج به خاک سپرده شد.

آیت‌الله سید ابراهیم علم‌الهدی سبزواری

آیت‌الله حاج سید ابراهیم علم الهدی سبزواری فرزند حاج سیدمحمد حسینی علم‌الهدی در سال 1335 قمری مطابق با سال 1396 شمسی در شهر سبزوار و در خانواده ای متدین به دنیا آمد. وی در مدت عمر بابرکت خود آثار متعددی را تألیف کرد که برخی از آن‌ها عبارتند از؛ تقریرات دروس خارج فقه و اصول و تفسیر آیت‌الله العظمی میلانی، آیات العقائد، حاشیه بر نهایه الدرایه آیت‌الله شیخ محمد حسین اصفهانی و یک دوره اصول.

آیت‌الله علم‌الهدی سرانجام در سن 85 سالگی در ماه شعبان سال 1420 قمری برابر با 12 آذر سال 1378 شمسی بر اثر بیماری دار فانی را وداع گفت و پیکر پاکش در رواق دارالزهد حرم مطهر رضوی تدفین شد.

آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای

وی فرزند سید‌حسین خامنه‌ای، از علمای برجسته، مجتهدان پرهیزگار و روحانیان زاهد روزگار در سال 1313 ه.ق در نجف اشرف به دنیا آمدند و پس از گذشت 2- 3 سال در بازگشت خانواده به آذربایجان، در آن شهر سکنی گرفته و دوران نوجوانی را در جریان رخدادهای نهضت مشروطه پشت سر نهاد.

آیت‌الله خامنه‌ای، علوم مقدماتی را در مدرسه‌های آن زمان تبریز به پایان رسانید و در حدود سال 1336 ﻫ.ق، یعنی در 23 سالگی راهی مشهد مقدس شد. وی مدرس حوزه مشهد بود و سمت امام جماعت مسجد صدیقی‌ها واقع در بازار بزرگ مشهد را نیز بر عهده داشت. نسب آیت‌الله خامنه‌ای به حضرت سلطان سید‌محمد که از سادات حسینی است و با چهار واسطه فرزند امام سجاد(ع) می‌شود، می‌رسد‌.

این عالم ربانی سرانجام پس از سال‌ها تلاش و کوشش در راه کسب مکارم اخلاقی و علمی و تربیت فرزندانی اصلح در 27 شوال 1406 ﻫ.ق برابر با 15 تیر 1365 به لقاءالله پیوست و پیکر مطهرش در دارالفیض حرم مطهر حضرت رضا(ع) به خاک سپرده شد.

پیر پارسای کوهستان

آیت‌الله کوهستانی در یکی از روزهای سال 1308 قمری (1267 ه.ش ) در روستای کوهستان دیده به جهان گشود. ایشان مشهور به «آقاجان» بودند. مهم‌ترین خدمات و مجاهدت‌های مخلصانه آیت‌الله کوهستانی در عرصه علم و دین تأسیس حوزه علمیه در روستای « کوهستان» یعنی زادگاه خودش بود.

سرانجام وی در بعد از نیمه شب جمعه چهاردهم ربیع‌الاول برابر با هشتم اردیبهشت سال 1351 شمسی دار فانی را وداع گفتند؛ پیکر مطهر آن عالم ربانی در حرم مطهر امام رضا(ع) به خاک سپرده شد.

شیخ هاشم مدرس قزوینی

وی بیستم خرداد سال 1270 شمسی در روستای «قلعه هاشم خان» قزوین به دنیا آمد. از جمله شاگردان ایشان می‌توان به این افراد اشاره کرد؛ سیدعلی خامنه ای(رهبر جمهوری اسلامی ایران )، میرزا حسنعلی مروارید، میرزا جواد آقا تهرانی، محمد رضا حکیمی (نویسنده الحیاة) و محمد تقی شریعتی مزینانی (پدر دکتر علی شریعتی). وی در تاریخ بیست و سوم مهر 1339 در شهر مشهد درگذشت و در جوار بارگاه امام رضا(ع) به خاک سپرده شد.


آیت‌الله حاج شیخ مجتبی قزوینی خراسانی

آیت‌الله قزوینی خراسانی در سال 1318 ه. ق. در قزوین متولد شد. وی از سال 1347 هجری قمری در حوزه علمیه مشهد شروع به تدریس و تربیت طلاب و فاضلان کرد و بدین ترتیب چهل سال از عمر خویش را در مرکز مهم علمی شهر مقدس مشهد صرف این امر کرد.

حاصل این دوره، تربیت ده‌ها تن عالم و فاضل و مدرس و واعظ و محقق است. ایشان در 14 فروردین 1346 ه. ش. در مشهد مقدس درگذشت و در ضلع غربی دارالحجه حرم رضوی به خاک سپرده شد.

حاج شیخ محمد رضا کلباسی

حاج شیخ محمد رضا کلباسی 25 ذیقعده 1295 در اصفهان متولد شد. نیس اللیل در شرح دعای کمیل، نفحات اللیل، مکیال الیقین در شرح اصول دین، دعوه الحسینیه و راهنمای تبلیغ از آثار چاپ شده ایشان است. آیت‌الله کلباسی شب سه شنبه چهارم شوال 1383 ه.ق در مشهد از دنیا رفت و در صحن عتیق در ایوان مجاور دفتر کشیک خانه بالا خیابان دفن شد.

آیت‌الله حسنعلی مروارید

میرزا حسنعلی مروارید، هشتم شوال 1329 ه.ق  در مشهد مقدس پا به عرصه حیات نهاد. پدرش حجت‌الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمدرضا مروارید از عالمان وارسته مشهد بود.

آیت‌الله مروارید که از شاگردان آیت‌الله میرزا مهدی اصفهانی و عارف مشهور، شیخ حسنعلی نخودکی به‌شمار می‌آمد، سال‌ها در حوزه مشهد به تربیت طلاب و دانش پژوهان پرداخت.

ایشان در 96 سالگی در نوزدهم شعبان المعظم 1425 ق. برابر با چهاردهم مهر 1383 ه.ش به لقای حق شتافت و در حرم رضوی به خاک سپرده شد.

آیت‌الله شیخ محمد‌تقی آملی

شیخ محمد تقی آملی، فقیه امامی، فرزند مولا محمد آملی در 11 ذی القعده 1304 ه.ق در تهران متولد شد. آیت‌الله آملی از اعاظم علمای معاصر و جامع معقول، منقول و مجتهد در فروع و اصول بودند. چنان که حائز منقبتین علم و عمل بود. هم در مراقبت حظی وافر داشت که دارای رتبت عندیت بود و هم در سلوک الی الله نصیب اوفی داشت که واجد عزم و همت بود و هم در تدریس توفیق والا داشت و هم در تصنیف ید طولی.

عالم ربانی آیت‌الله شیخ محمد تقی آملی روز شنبه 29 شوال سال 1391 ه.ق. برابر با 27 آذرماه 1350 ه.ش. در تهران درگذشت و در باغ رضوان حرم حضرت رضا (ع) در مقبره میرزا حسین فقیه سبزواری به خاک سپرده شد.

علاّمه امین‌الاسلام طبرسی

علاّمه بزرگوار امین‌الاسلام، ابوعلی فضل بن حسن طَبرسی از جمله اندیشمندان نادری است که هر چند در دانش‌های رایج عصر خویش خبره بود، منزلت او در تفسیر، تمام ابعاد و جوانب علمی‌اش را تحت شعاع قرار داده، وی را به مثابه مفسّری سترگ در دنیای دانش و معرف معرفی کرد. او به سال 468 (یا 469 ق.) دیده به جهان گشود.

امام مفسران، امین‌الاسلام طبرسی پس از هفتاد و نه(هشتاد) سال زندگی با برکت و سراسر خدمت به اسلام و مردم، شبانگاه روز نهم ذیحجه سال 548 ق . در شب عید قربان در شهر سبزوار به دیار حق شتافت و جهان اسلام را در عزایش سیه پوش ساخته، در سوگ نشاند. برخی از نویسندگان اسلامی شیخ طبرسی را به‌عنوان شهید یاد کرده‌اند که به‌وسیله سم به شهادت رسیده است. در مقابل، گروهی نیز با توجه به همزمان بودن رحلت شیخ بافتنه طائفه وغز، به شهر ایشان به دست این گروه شورشی اشاره کرده‌اند.

پیکر پاک علامه از سبزوار به مشهد مقدس انتقال یافت و در نزدیکی حرم مطهر امام رضا(ع) در محلی به نام قبرستان قتلگاه به خاک سپرده شد. آرامگاه او که در ابتدای خیابان طبرسی واقع شده، از آغاز، محل زیارت مؤمنان بوده است و در سال 1370 به موجب طرح توسعه حرم، به داخل باغ رضوان انتقال داده شد.

آیت‌الله حاج شیخ ذبیح‌الله ذبیحی قوچانی

وی از علمای عامل و مجتهدین نامدار معاصر خراسان، در سال 1329 قمری برابر با سال 1289 شمسی در روستای خیرآباد مایوان متولد شد.

این عالم ربانی در سحرگاه روز سه‌شنبه 24 اسفند سال 1372 شمسی بر اثر سکته قلبی درگذشت و در میان اندوه فراوان علاقه‌منداش در صحن آزادی (نزدیک ایوان طلا) حرم رضوی آرام گرفت.

آیت‌الله شیخ حبیب‌الله گلپایگانی

آیت‌‌الله شیخ حبیب‌الله گلپایگانی تابستان در سال 1297 در شهر گلپایگان به دنیا آمد. وی در سال 1335 به قصد کسب فیض پیاده به مشهد آمد و در مدرسه فاضل خان و پس از خرابی آن در مدرسه خیرات خان به تدریس فقه و تفسیر مشغول شد و پس از نیم قرن تدریس و اقامه جماعت در مدارس دینی و مسجد گوهرشاد در سال 1384 دعوت حق را لبیک گفت و پیکرش در رواق دارالسلام حرم مطهر به خاک سپرده شد.

آیت‌الله حاج شیخ مرتضی آشتیانی

آیت‌الله حاج شیخ مرتضی آشتیانی در سال 1280  قمری در تهران به دنیا آمد. شیخ مرتضی سطوح مقدماتی تحصیلی را نزد پدر و میرزا ابوالحسن جلوه فراگرفت. پس از خدمت پدر، تولیت مسجد خازن الملک که در آن زمان موقعیت سیاسی ویژه‌ای داشت، برعهده گرفت.

سرانجام این عالم ربانی در 28 آبان 1325 شمسی مصادف با 24 ذیحجه 1365 قمری در سن 85 سالگی دار فانی را وداع گفت و در دار السعاده آستان قدس رضوى پایین پاى مبارک امام رضا(ع) مدفون شد.

علامه محمد صالح مازندرانی (سمنانی)

وی در سال 1298 در کربلای معلی به دنیا آمد. وی در محضر بزرگانی همچون شیخ اسماعیل بروجردی و حاج میرزا حسین بن میرزا خلیل و مرحوم آخوند محمد کاظم خراسانی تلمذ نموده و نبوغ علمی خویش را با کسب درجه اجتهاد به اثبات می‌رساند.

علامه در سال 1324 هجری قمری به علت بیماری چشم، پس از 12 سال تحصیل درنجف اشرف به ایران مراجعت کرد و پس از مدت کوتاهی اقامت در تهران عازم مازندران می‌شود و در موطن اجدادی خود بابل ساکن می‌شود. ایشان در 21 دی‌ماه 1391 ه.ق، در سن 93 سالگی  به لقاء الله پیوست و در جوار آستان ملکوتی امام رضا(ع) رخ در نقاب خاک کشید.

علامه محمدتقی جعفری

استاد علامه محمد تقی جعفری در سال 1304 خورشیدی در شهر تبریز متولد شد و پس از تحصیلات عالیه علوم اسلامی در شهر تبریز، تهران، قم و نجف اشرف در محضر آیات عظام، میرزا فتاح شهیدی، شیخ محمدرضا تنکابنی، شیخ کاظم شیرازی، سید عبدالهادی شیرازی، سید ابوالقاسم خویی و سیدمحسن حکیم کسب فیض کرد. وی علاوه بر خواندن دروس معمول حوزه از جمله فقه و اصول و... برای اینکه بداند فیزیک نظری چیست از نوه‌های مرحوم کاشف‌الغطاء که در نجف بودند استفاده می‌کرد و برای یادگیری مباحث نظری ریاضی به «احمد امین» صاحب کتاب «التکامل فی‌الاسلام» که در کاظمین بود مراجعه می‌کرد.

علامه محمد تقی جعفری بر اثر بیماری در تاریخ 25 آبان ماه سال 1377 به رحمت ایزدی پیوست و در مشهد مقدس در رواق دارالزهد واقع در حرم مطهر امام رضا(ع) به خاک سپرده شد.

آیت‌الله حاج‌ میرزا حسین سبزواری

مشهور به فقیه سبزواری فرزند آیت‌الله میرزا موسی (1265-1337 ه‍ . ق) سوم رمضان 1309.ق در شهر سامرا دنیا آمد و در سال 1318 ه.ق همراه پدر خود آیت‌الله میرزا موسی به سبزوار رفت و در آنجا به تحصیل علوم دینی پرداخت. وی در سال 1326 ه.ق برای ادامه تحصیل وارد مشهد شد.

در آخرین روزهایی که فضلا و طلاب در حوزه درس ایشان می‌نشینند و از بیانات علمی و فقهی ایشان استفاده می‌کنند، بارها به شاگردان خود خطاب نموده و کتاب را محکم به هم زده و چنین می‌گوید: «این آخرین جلسه درس و بحث من است و دیگر مرا در اینجا نخواهید دید». از شنیدن این مطلب، طلاب متأثر و ناراحت می‌شوند اما خود مرحوم فقیه سبزواری، این سخن را با تبسم و بشاشت می‌گویند و هرگز اثری از حزن و غم و ترس در چهره ایشان دیده نمی‌شود.

وی روز شنبه 24 شوال 1384 ه‍ . ق ( 1345 ه.ش)در 77 سالگی، درگذشت و در باغ رضوان در ناحیه شمالی حرم مطهر امام رضا(ع) به خاک سپرده شد.

میرزا مهدی آیت‌الله‌زاده خراسانی

میرزا مهدی آیت‌الله‌زاده خراسانی فرزند عالم بزرگ، آخوند ملا محمد کاظم خراسانی که در ذکاوت و هوش اعجوبه‌ای بود، در حدود سال 1254 شمسی در نجف اشرف به دنیا آمد. وی پس از آموختن مقدمات و سطوح حوزوی، قصد ادامه تحصیل داشت اما بر اثر بیماری شدید چشم، از این کار باز ماند و وارد خدمات اجتماعی و سیاسی شد.

آخرین سفر میرزا مهدی آیت‌الله زاده خراسانی به ایران در سال 1324 ه.ش اتفاق افتاد. او وقتی به تهران رسید بیمار شد و 28 اردیبهشت همان سال چشم از جهان فروبست و جسد او را به مشهد حمل کردند و در دارالسعاده کنار قبر امام هشتم (ع) به خاک سپردند.

حاج شیخ محمدرضا کلباسی

حاج شیخ محمد رضا کلباسی 25 ذیقعده 1295 در اصفهان متولد شد. نیس اللیل در شرح دعای کمیل، نفحات اللیل، مکیال الیقین در شرح اصول دین، دعوه الحسینیه و راهنمای تبلیغ از آثار چاپ شده ایشان است.

آیت‌الله کلباسی شب سه‌شنبه چهارم شوال 1383 ه.ق در مشهد از دنیا رفت و در صحن عتیق در ایوان مجاور دفتر کشیک خانه بالا خیابان دفن شد.

شاعری عارف؛ میرزا حبیب‌الله مجتهد خراسانی

حاج میرزا حبیب الله خراسانی در شامگاه سومین روز فروردین 1225 ه.ش درمشهد به دنیا آمد. وی از شاعران عارف و از روحانیان دانشمند خراسان بوده ‌است. او پس از اخذ علوم ادب، فقه و اصول از محضر حاج میرزا نصرالله، عازم نجف شد. 

وی با ادبا و متفکرین شهرهای کاظمین و بغداد نیز در ارتباط بود. حبیب‌الله زبان فرانسه را آموخت. وی در 1287 ه.ش در بحرآباد در پی عزم مهاجرت از ایران به دیار حق شتافت. پیکر این عالم فرهیخته در حرم امام رضا(ع) بالای صفه شاه طهماسب، در سردابه‌ای که نیای بزرگوارش سیدمحمدمهدی شهید به خاک سپرده شده بود، دفن شد.

 
 
 
 
 

 
 
نام:
 
ایمیل:
 
* نظر:
 
* کد امنیتی:
 
 

عالمی که در محل جلوس امام رضا(ع) دفن است/کراماتی از شیخ حسنعلی نخودکی

 
 
 
 
 
پرونده علما - آیت الله نخودکی اصفهانی

عالمی که در محل جلوس امام رضا(ع) دفن است/کراماتی از شیخ حسنعلی نخودکی

مرحوم آیت‌الله حسنعلی اصفهانی مشهور به «شیخ نخودکی» در طول 8 دهه عمر پربرکت خود کرامات بسیاری را رقم زد که مهم‌ترین آن‌ها تشرّف نزد امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) است. این کرامت‌ها در سایه انس با قرآن و خواندن نماز اول وقت حاصل شد...
 
به گزارش گروه فرهنگی_فرهنگ نیوز:
 
شیخ حسنعلی اصفهانی(ره) فرزند علی اکبر فرزند رجبعلی مقدادی اصفهانی(ره)، در خانواده زهد و تقوی و پارسائی چشم به جهان گشود، پدر وی مرحوم ملاّ علی اکبر، مردی زاهد و پرهیزگار و معاشر اهل علم و تقوی و ملازم مردان حق و حقیقت بود و در عین حال از راه کسب، روزی خود و خانواده را تحصیل می کرد و آنچه عاید او می شد، نیمی را صرف خویش و خانواده می کرد و نیم دیگر را به سادات و ذراری حضرت زهرا علیها السلام اختصاص می داد.
 
در سال 1269 هجری قمری، دختری به وی عنایت شد که مادرش تا چهار ماه پس از وضع حمل حتی قطره ای شیر در سینه نداشت و آنچه دوا و دعا کردند، مؤثر نیفتاد. تا یکی از دوستان، او را به سوی مردی صاحب نفس به نام حاج محمد صادق تخته پولادی هدایت کرد.
 
ملاعلی اکبر به دلالت دوست خود، به حضور حاجی رسید و عرض حاجت نمود. حاجی به وی دستور داد تا هر چه دعا و دوا برای زوجه اش گرفته است، از وی دور سازد و خود،  در حبّه نباتی بدمید و فرمود تا آن را به زوجه خود بخوراند. با انجام دستور حاجی، پس از ساعتی شیر از سینه زن جریان یافت و به خارج راه گشود و همین امر سبب ارادت فراوان ملا علی اکبر به مرحوم حاج محمّد صادق(ره) گردید و مدت بیست و دو سال خدمت ایشان را به عهده گرفت و در این مدت، تحت تربیت و ارشاد وی به مقاماتی معنوی نائل آمد. 
 
ملا علی اکبر در شهر، به کسب خود اشتغال می ورزید و در عین حال حوایج آن مرد بزرگ را نیز فراهم می ساخت و شبهای دوشنبه و جمعه به خدمت او می رفت و در تخت پولاد بیتوته می کرد. 
 
مولود مبارک
 
در سحرگاه یک شب که ملا علی اکبر در تخت پولاد، به خدمت استاد خود سرگرم بود، خبر شادی بخش تولّد نوزاد را از استاد خود می شنود و مجدداً در مورد نامگذاری کودک به « حسنعلی» توصیه می گردد. 
 
  مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شب دوشنبه و یا جمعه نیمه ماه ذی القعدة الحرام سال 1279 هجری قمری با بشارت قبلی مرحوم حاجی محمّد صادق در اصفهان در محلّه معروف به جهانباره که گویند میهمانسرای سلطان سنجر بوده است، دیده به جهان می گشاید.
 
شیخ حسنعلی اصفهانی مشهور به نخودکی زاده 1241  شمسی در اصفهان ، فیلسوف و از عرفا و اخلاقیون بزرگ شیعه در قرن چهاردهم هجری است.  او علاوه بر علوم معارفی و عرفانی در اصفهان و نجف دروس فقه، اصول و فلسفه را از بزرگانی چون جهانگیر خان قشقایی، آخوند خراسانی و سید محمد فشارکی فراگرفت. او در نجف هم حجره‌ای سید حسن مدرس بود. از دوستان او می‌توان به شخصیت عارف شیخ محمد بهاری و سید حسین طباطبایی بروجردی اشاره کرد. شرح حال زندگی او را پسرش شیخ علی مقدادی اصفهانی در کتاب (نشان از بی نشان‌ها ) آورده‌است.
 
مرحوم ملا علی اکبر فرزند دلبند خود را از همان کودکی در هر سحرگاه که خود به تهجّد و عبادت می پرداخته، بیدار و او را با نماز و دعا و راز و نیاز و ذکر خداوند آشنا می ساخته است و از هفت سالگی او را تحت تربیت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق(ره) قرار می داده است.
 
خود مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی نقل فرمودند:
 
« بیش از هفت سال نداشتم که نزدیک غروب آفتاب یکی از روزهای ماه رمضان که با تابستانی گرم مصادف شده بود، به اتفاق پدرم، به خدمت استاد حاجی محمد صادق، مشرّف شدم.
 
در این اثناء کسی نباتی را برای تبرک به دست حاجی داد. استاد نبات را تبرک و به صاحبش رد فرمود و مقداری خرده نبات که کف دستش مانده بود، به من داد و فرمود بخور، من بیدرنگ خوردم.
 
 پدرم عرض کرد: حسنعلی روزه بود. حاجی به من فرمود: مگر نمی دانستی که روزه ات با خوردن نبات باطل می گردد. عرض کردم: آری، فرمود: پس چرا خوردی؟ عرضه داشتم: اطاعت امر شما را کردم. 
 
استاد دست مبارک خود را بر شانه من زد و فرمود: با این اطاعت بهر کجا که باید می رسیدی رسیدی.
 
 
احاطه بر علوم 
 
فرزند ایشان می گوید: 
در یادداشتی از ایشان چنین دیدم:
 
نیست علمی که مرا نیست در آن استقصا 
ای بسا گنج که خوابیده به ویرانه ما است
 
ایشان از جمیع علوم ظاهری و باطنی بهره فراوان داشتند و معتقد بودند که بعد از علم توحید و ولایت و احکام شریعت(فقه) که تعلّم آن واجب است، تحصیل سایر علوم نیز لازم و ممدوح و جهل به آنها مذموم و ناپسند است و مراد از حرمت برخی از علوم و فنون، استعمال آنهاست، نه تحصیل و تعلم آنها. 
 
مرحوم پدرم فقه و تفسیر و هیأت و ریاضیات را به طّلاب علوم تدریس می فرمودند ولی در فلسفه و علوم الهی با آنکه متبحّر کامل بودند، تدریسی نداشتند و می فرمودند طالب این علم باید که اخبار معصومین علیهم السلام را کاملاً مطالعه کرده باشد و علم طبّ را نیز بداند و در حین تحصیل، باید که به ریاضت و تزکیه نفس پردازد زیرا که: 
 
« یزکیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمة - آل عمران/ 164 ». 
« پیامبر، مردم را در آغاز تزکیه و تصفیه نموده، سپس کتاب و حکمت به ایشان می آموزد. »
 
ایشان قانون ابوعلی سینا را نزد طبیب معروف و مشهور عصر مرحوم حاج میرزا جعفر طبیب تحصیل و تعلم نمودند.
 
مرحوم آیت‌الله حسنعلی اصفهانی مشهور به «شیخ نخودکی» در طول 8 دهه عمر پربرکت خود کرامات بسیاری را رقم زد که مهم‌ترین آن‌ها تشرّف نزد امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) است. این کرامت‌ها در سایه انس با قرآن و خواندن نماز اول وقت حاصل شد. در قدیم که شهر مشهد مقدس به گستردگی کنونی نبود،‌ روستای معروفی به نام «نخودک» کنار آن قرار داشت که شهرت خود را مرهون «شیخ حسنعلی اصفهانی» مشهور به شیخ نخودکی است. . وی همچنین دارای قدرت‌های ماورائی از جمله طی‌الارض، آگاهی از غیب، چشم برزخی،‌ دم مسیحایی و ... بود. او این قدرت‌های الهی را با تهجد، توکل، شب‌زنده‌داری، خواندن نماز اول وقت و انس با قرآن به دست آورده بود. مرحوم آیت‌الله کشمیری در این باره می‌گوید: مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تا چهار سال در مشهد مقدس، هر شب تا صبح قرآن را ختم و به امام رضا(ع) هدیه می‌کرد تا به آن مقامات رسید. از دیگر کرامات شیخ نخودکی این بود که زمان وفات خود را پیش‌بینی کرد و همان‌طور که وعده داده بود، در روز یکشنبه هفتم شهریور 1321 در سن هشتاد سالگی به جوار حق شتافت و طبق وصیتی که کرده بود،‌ در صحن عتیق روبروی ایوان طلا در حرم مطهر رضوی تدفین شد.
 
مرحوم شیخ بر خواندن نمازهای روزانه در اول وقت تأکید بسیار داشت و این نخستین وصیت او به فرزند خویش بود. این عارف حقیقی می‌گفت: اگر آدمی یک اربعین به ریاضت پردازد، اما یک نماز صبح از او قضا شود، نتیجه آن اربعین، «هَبَاء مَّنثُورًا» خواهد شد. (اشاره به آیه 23 سوره فرقان و به معنای پراکنده‌شدن ذرات غبار در هوا) جناب شیخ فرزندش را بر تهجد و نماز شب سفارش می‌کرد و می‌گفت: «بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده‌ام، به برکت بیداری شب‌ها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری (فرزندان) ارجمند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.» نقل است جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت: سه قفل در زندگی‌ام وجود دارد و سه کلید از شما می‌خواهم! قفل اول این است که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم، قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد و قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم. شیخ نخودکی فرمود: برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم هم نمازت را اول وقت بخوان! جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟! شیخ نخودکی فرمود: نماز اول وقت «شاه کلید» است.
 
دستورالعمل آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی به امام خمینی
 
سالک الی الله آیت الله حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی در حرم امام رضا (ع) خطاب به امام خمینی: چه اصراری دارید چیزی را که ممکن است موجب خسران شود، یاد بگیرید؟ اما من چیزی را به شما یاد می‌دهم که برایتان خسارتی ندارد و محتاج دیگران هم نمی‌شوید.
 
 (روایات به نقل از فرزندآیت الله موسی شبیری زنجانی، آیت الله بهجت، آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی، آیت الله شهید حاج آقا مصطفی خمینی، آقای مقدادی (ره) فرزند مرحوم نخودکی )
 
 
مطلبی را درباره منزلت و جایگاه آیه سوم سوره طلاق " ویرزقه من حیث لایحتسب ومن یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بلغ امره قد جعل الله لکل شی قدرا" با یکی از روحانیون سرشناس تهران  بحث می‌کردیم و چون در تاکید بر قرائت این آیه به همراه بخشی از آیه دوم همین سوره تردید وجود داشت از ایشان خواستیم در سفر امسال حج از علمای حاضر در این خصوص سوال نمایند.
 
مرحوم نخودکی در سال 1303 هجری قمری به سبب پیشامدی که در رابطه با ظل السلطان حاکم اصفهان برای ایشان رخ داد و منجر به تنبیه حاکم از طریق تصرفات نفسانی گردید ، از آن شهر رخت سفر بربستند و در بیست و چهار سالگی، تنها از اصفهان خارج شدند و به عزم مشهد مقدس قدم به راه گذاردند و این نخستین سفر ایشان به آن شهر منّور بود که به قصد زیارت مرقد مطهّر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام صورت پذیرفت.
 
در همان روزهای اول سفر راه را گم می کنند و نزدیک غروب آفتاب، در کوه و بیابان سرگردان می شوند. در این حال به ذیل عنایت حضرت ثامن الحجج علیه السلام متوسل می گردند و عرضه می دارند:
« مولای من! آگاهی که قصد زیارت ترا داشته ام ولی در این وادی سرگردان شده ام. ترا توانائی یاری و مددکاری من هست. از من دستگیری فرما. »
 
پس از دقایقی به خدمت با سعادت حضرت خضر علیه السلام تشرّف حاصل می کنند و  راهنمائی می شوند و در کمتر از چند دقیقه هجده فرسنگ راه باقی مانده تا کاشان را، به مدد مولا، طی می کنند و وارد آن شهر می شوند.
 
مرحوم نخودکی می فرمایند :
 
« در همین سفر در آن زمان که در صحن عتیق رضوی به تزکیه مشغول بودم، روزی پیری ناشناس بر من وارد شد و گفت: یا شیخ دوست دارم که یک اربعین، خدمتت را کمر بندم. 
گفتم: مرا حاجتی نیست تا به انجام آن پردازی. گفت: اجازه ده که هر روز کوزه آب را پر کنم. به اصرار پیر تسلیم شدم! 
هر روز علی الصباح به در اطاق می آمد و می ایستاد و با کمال ادب می خواست تا او را به کاری فرمان دهم و در این مدت هرگز ننشست. 
چون چهل روز پایان یافت، گفت: یا شیخ من چهل روز ترا خدمت کردم، حال از تو توقع دارم تا یک روز مرا خدمت کنی. در ابتدا اندیشیدم که شاید مرد عوامی باشد و مرا به تکالیف سخت مبتلا کند، ولی چون یک اربعین با اخلاص به من خدمت کرده بود، با کراهت خاطر پذیرفتم.
 
پیر فرمان داد تا من در آستانه اتاق بایستم و خود در بالای حجره روی سجّاده من نشست و فرمان داد تا کوره و دم و اسباب زرگری برایش آماده سازم. این کار با آنکه بر من به جهاتی شاق و دشوار بود، به خاطر پیر انجام دادم و لوازمی که خواسته بود فراهم ساختم. 
دستور داد تا کوره را آتش کنم و بوته بر روی آتش نهم و چند سکّه پول مس در بوته افکنم و آنگاه فرمود آنقدر بدمم تا مسها ذوب شود. از ذوب آن مسها آگاهش کردم. 
گفت: خداوندا، بحق استادانی که خدمتشان را کرده ام، این مسها را به طلا تبدیل فرما و پس از آن به من دستور داد بوتــــه را در« رجه» خالی کن و سپس پرسید در رجه چه می بینی؟ 
دیدم طلا و مس مخلوط است. او را خبر دادم. گفت: مگر وضو نداشتی؟
گفتم: نه. فرمود تا همانجا وضو ساختم و دوباره فلز را در بوته ریختم و در کوره دمیدم تا ذوب شد و به دستور وی و پس از ذکر قسم پیشین، بوته را در « رجه» ریختم، ناگهان دیدم که طلای ناب است.
 
آنرا براشتیم و باتفاق، نزد چند زرگر رفتیم. پس از آزمایش، تصدیق کردند که زر خالص است. آنگاه طلا را به قیمت روز بفروخت و گفت: این پول را تو به مستحقان می دهی یا من بدهم؟
 
گفتم: تو به این کار اولی هستی. سپس با هم به در چند خانه رفتیم و پیر پول را تا آخرین ریال به مستحقان داد، نه خود برداشت و نه به من چیزی بخشید و بعد از آن ماجرا از یکدیگر جدا شدیم و دیگر او را ندیدم. »
 
مرحوم  نخودکی در رمضان همان 1315 به بوشهر و از آنجا بوسیله کشتی، به قصد زیارت بیت الله الحرام، به حجاز سفر می کنند. در جدّه، پس از فرود آمدن از کشتی، پیاده به مدینه منوره مشرّف می گردند و از آن شهر مقدس، احرام حج بسته و با پای پیاده به طرف مکه رهسپار می شوند. در این سفر که به سال 1319 هــ.ق. مصادف با حج اکبر بوده است، با مرحوم حاجی شیخ فضل الله نوری و حاج شیخ محمد جواد بید آبادی که در التزام یکدیگر سفر می کردند ملاقات می فرمایند .
 
25 سال نخوابیدن در رختخواب 
 
فرزند ایشان نقل می کند : 
پدرم ، در کلیه ساعات روز و شب، برای رفع حوائج حاجتمندان و درماندگان؛ آماده بودند. 
روزی عرضه داشتم: خوبست برای مراجعه مردم وقتی مقرر شود. 
فرمود:
« پسرم، لیس عند ربّنا صباح و لا مساء: آن کس که برای رضای خدا، به خلق خدمت می کند، نباید که وقتی معین کند. »
پدرم در ابتدای شبها پس از انجام فریضه، به نگارش پاسخ نامه ها و انجام خواسته های مراجعان مشغول و سپس مدتی به مطالعه می پرداختند. از نیمه های شب تا طلوع آفتاب به نماز و ذکر و نوافل و تعقیبات سرگرم بودند. پس از طلوع خورشید اندکی استراحت می فرمودند و بعد از آن تا ظهر به ملاقات و گفتگو با مراجعان و تهیه و ساخت دارو برای بیماران می نشستند و بالاخره عصرها برای تدریس به مدرسه میرفتند و پس از آن نیز به پاسخگوئی و رفع نیازمندی محتاجان و گرفتاران مشغول بودند و در تمام سال به تفاوت ایام و اختلاف احوال پس از طلوع آفتاب و یا ساعتی بعد از ظهر استراحتی کوتاه می فرمودند.
 
درسال 1314 یکی از سادات محترم مشهد برای ایشان سجاده ای و رختخوابی هدیه فرستاد. ایشان در جواب فرموده بودند: 
« سجاده را به خاطر سیادت شما که رعایت حرمتش را بر خود واجب می دانم می پذیرم ولی به رختخواب نیازم نیست زیرا که بیست و پنج سال است که پشت و پهلو بر بستر استراحت ننهاده ام. »
 
در انجام فرائض یومیه در اول وقت و اتیان نوافل و بیداری سحرگاهان و تهجد و احیاء شبهای جمعه و لیالی متبرک و روزه درایام البیض و خدمت به خلق بویژه نسبت به سادات و زیارت قبور انبیاء و اوصیاء علی الخصوص در شبها و روزهای جمعه مداومت و مراقبت می فرمودند.
 
 در ناحیه نجف اشرف، مسجد کوفه و سهله و مقبره کمیل و میثم تمار، محلهایی بود که بسیار زیارت می فرمودند.
 
حکایات و کراماتی از مرحوم حسنعلی نخودکی اصفهانی
 
نبات متبرک
 
مسئول چراغهای آستانه مقدس حضرت رضا علیه السلام ( در آن دوران ) نقل کرده است : 
آقای دولتشاهی رئیس تشریفات آستانه، مدتی مرا از کار برکنار کرده بود، روزی در صحن مطّهر خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی(ره) رسیدم و از حال خود به او شمّه ای عرض کردم. نباتی مرحمت فرمود که در چای به دولتشاهی بخورانم. گفتم: اینکار برای من میسر نیست . 
فرمودند: تو برو خواهی توانست، بیدرنگ به دفتر تشریفات رفتم. پیشخدمت مخصوص دولتشاهی بدون مقدمه به من اظهار کرد: اگر می خواهی چیزی به « آقا» بخورانی، هم اکنون وقت آن است . 
من نبات را به وی دادم، در چای ریخت و نزد «آقا» بردم. از دفتر به صحن آمدم. چند لحظه نگذشته بود که دولتشاهی مرا نزد خود احضار کرد و کار سابقم را مجدداً به من واگذاشت . 
 
خلاصی از ناامنی
 
مرحوم سید ابوالقاسم هندی، نقل کرد که : 
در خدمت حاج شیخ به کوه « معجونی» از کوهپایه های مشهد رفته بودیم. در آن هنگام مردی یاغی به نام « محمد قوش آبادی» که موجب ناامنی آن نواحی گردیده بود از کناره کوه پدیدار شد و اخطار کرد که: اگر حرکت کنید، کشته خواهید شد . 
مرحوم حاج شیخ به من فرمودند: وضو داری؟ عرض کردم: آری. دست مرا گرفتند و گفتند: که چشم خود را ببند . 
پس از چند ثانیه که بیش از دو سه قدم راه نرفته بودیم، فرمودند: باز کن، چون چشم گشودم، دیدم، که نزدیک دروازه شهریم . 
بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم، کاسه بزرگی پر از گیاه، در کنار اطاق بود. از من پرسیدند: در این کاسه چیست؟ 
عرض کردم: نمیدانم و در جواب دیگر پرسشهایشان نیز اظهار بی اطلاعی کردم. آنگاه فرمودند: قضیه صبح را با کسی در میان نگذاشتی؟ گفتم: خیر، فرمودند: خوبست تو زبانت را در اختیار داری بدان که تا من زنده ام، از آن ماجرا سخنی مگو و گرنه موجب مرگ خود خواهی شد . 
 
یاسین و طه بخوان !
 
کربلائی رضای کرمانی، مؤذن آستان قدس رضوی نقل کرده است : 
پس از وفات حاج شیخ، هر روز بین الطلوعین، بر سر مزار او می آمدم و فاتحه می خواندم. یک روز در همانجا خواب بر من چیره شد، در عالم رؤیا حاج شیخ را دیدم که به من فرمودند :
فلانی چرا سوره یاسین و طه را برای ما نمی خوانی؟ 
عرض کردم: آقا من سواد ندارم . 
فرمودند :  بخوان . 
و سه مرتبه این جمله ها میان ما ردّ و بدل شد. از خواب بیدار شدم، دیدم که به برکت آن مرد بزرگ، حافظ آن دو سوره هستم. از آن پس تا زنده بودم، هر روز آن دو سوره را بر سر قبر آن مرحوم، تلاوت می کنم . 
 
صله ی امام رضا علیه السلام !
 
حاج ذبیح الله عراقی که یکی از نیکان است می گفت که:
این حکایت به تواتر رسیده است که حاج شیخ محمدعلی قاضی بازنه ای عراقی، وقتی قصیده ای برای تولیت آستان قدس رضوی سروده بود که به امید صله ای در حضورش قرائت کند . 
کسی به او تذکر می دهد که به جای این کار، برای حضرت رضا سلام الله علیه قصیده ای انشاء کن. براساس این توصیه، از قرائت شعر برای تولیت صرفنظر می کند و قصیده ای در جلالت قدر امام هشتم(ع) می سراید و در حرم مطهر قرائت می کند . 
شاعر گوید: پس از قرائت، کسی مبلغ ده تومان به من داد. به امام عرضه داشتم: این وجه کم است و دوباره اشعار را خواندم، باز شخصی پیدا شد و ده تومان دیگر به من داد و خلاصه در آن شب، شش بار قصیده را در محضر امام تکرار کردم و در هر بار کسی می آمد و ده تومان میداد . 
 
بامداد روز بعد به خدمت حاج شیخ حسنعلی شرفیاب شدم. ایشان فرمودند : 
آقا شیخ محمد علی، دیشب با امام علیه السلام راز و نیازی داشتی، شعر خواندی و شصت تومان به تو دادند. اکنون آن پول را به من بده . 
 
من شصت تومان را به خدمتشان تقدیم کردم و ایشان مبلغ یکصد و بیست تومان به من مرحمت کردند و فرمودند :
فردا صبح به بازار می روی و مادیان ترکمنی سرخ رنگی که عرضه می شود، به مبلغ بیست تومان خریداری و با بیست تومان دیگر از آن پول، خرج سفر و سوغات خود را تأمین می کنی. چون به عراق رسیدی، مادیان را به مبلغ چهل تومان بفروش و به ضمیمههشتاد تومان باقیمانده، گاو و گوسفندی بخر و به دامداری و زراعت بپرداز که معیشت تو از این راه حاصل خواهد شد و توفیق زیارت بیت الله الحرام، نصیب تو خواهد گردید و از آن پس دیگر از وجوهات مذهبی ارتزاق مکن، ولی در عین حال ترویج دین و احکام الهی را از یاد مبر . 
 
تو بخور، او مداوا میشود !
 
پاسبانی می گفت : 
همسر من مدتها کسالت داشت و سرانجام قریب شش ماه بود که به طور کلی بستری شده بود و قادر به حرکت نبود. بنا به توصیه دوستان خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رفتم و از کسالت همسرم به ایشان شکوه کردم .
 
خرمایی مرحمت کردند و فرمودند: بخور. عرض کردم: عیالم مریض است. فرمودند: تو خرما را بخور او بهبود می یابد. در دلم گذشت که شاید از بهبود همسرم مأیوس هستند ولی نخواسته اند که مرا ناامید بازگردانند .
 
باری به منزل مراجعت و دقّ الباب کردم، با کمال تعجب، همسر بیمارم در حالیکه جارویی در دست داشت، در خانه را بر روی من گشود. پرسیدم: چه شد که از جای خود برخاستی؟ 
گفت: ساعتی پیش در بستر افتاده بودم، ناگهان دیدم مثل آنکه چیز سنگینی از روی من برداشته شد. احساس کردم شفا یافته ام، برخاستم و به نظافت منزل مشغول شدم . 
پاسبان می گفت: درست در همان ساعت که من خرمای مرحمتی حاج شیخ را خوردم، همسرم شفا یافته بود . 
 
حج اولیاء خدا ! 
 
فرزند ایشان نقل می کنند :
در شب چهلم وفات مرحوم پدرم، مجلس تذکری ترتیب دادم و از مردی به نام « حاج علی بربری» دعوت کردم که امر آشپزی آن شب را به عهده گیرد. هنگامیکه مشغول کشیدن خورشها شد، دیدم که سخت گریه می کند و بی پروا دستهای خود را در دیگهای جوشان و غذاهای داغ فرو می برد و خلاصه حال طبیعی خویش را از دست داده است .
پرسیدم : حاجی چه شده که چنین بی قراری می کنی؟ از سؤال من بر گریه خود افزود و پس از آن گفت: هرچه بادا باد، ماجرا را نقل خواهم کرد . 
گفت: من هر سال که برای حج به مکه مشرف می شدم، در مواقف عرفه و عید و روزهای دیگر حاج شیخ را می دیدم که سرگرم عبادت یا طواف هستند. ابتدا اندیشیدیم که شاید شباهت ظاهری این مرد با حاج شیخ سبب اشتباه من گردیده است لذا برای تحقیق از حال؛ پیش رفتم و پس از سلام، پرسیدم شما حاج شیخ هستید؟ 
فرمودند: آری. گفتم پس چرا پیش از این ایام و پس از آن دیگر شما را نمی بینم؟ و دیگران هم شما را تاکنون در اینجا ندیده اند؟ 
فرمودند :
چنین است که می گویی لیکن از تو می خواهم که این سرّ را با کسی نگویی وگرنه در همان سال عمرت به پایان خواهد رسید . 
آری این کرامتی بود که به چشم خود دیده ام، و اکنون آن مرد بزرگ از میان ما رفته است؛ تصور نمی کنم باز گفتن آن ماجرا اشکالی داشته باشد . 
این جریان، در ماه رمضان بود و پس از آن حاج علی به قصد زیارت حج، از مشهد بار سفر بست، ولی در کربلا مرحوم گردید . 
 
تلگراف نجاتبخش ! 
 
حاجی ذبیح الله عراقی نقل می کند : 
در شهرستان اراک؛ میان من و چند تن از دوستان، سخن از بزرگی و بزرگواری و جلالت قدر مرحوم نخودکی شد؛ و مقرر گردید : 
یکی از حاضران بنام « سید حسین » به مشهد مشرف شود و تحقیق کند. از گاراژ « مارس » بلیط مسافرت به مشهد برای او گرفتیم . 
 
چون هنگام حرکت وی؛ برای بدرقه به گاراژ مارس رفتیم؛ تلگرافی از طرف جناب شیخ برای سید حسین رسید که در آن، وی را از مسافرت با اتومبیل شماره فلان یعنی همان وسیله ای که قصد مسافرت با آنرا داشت، منع کرده بودند. وصول این تلگراف، با توجه به اینکه مرحوم شیخ از ماجرای گفتگوی ما خبری نداشتند، موجب شگفتی گردید و به همین سبب سید حسین از مسافرت با آن اتومبیل منصرف شد . 
 
اما بعد از سه روز خبر رسید که آن اتومبیل در جاده مشهد و در محل فیروزکوه؛ دچار حادثه گردیده و در اثر واژگونی، جمعی از سرنشینان آن زخمی و مجروح شده اند . 
 
فرمان به ابرها !
 
فرزند ایشان نقل می کنند:
شب اول ماه شوال بود و ما در مزرعه نخودک در خارج از شهر مشهد ساکن بودیم . 
پدرم فرمودند : تا به بالای بام بروم و استهلال کنم. چون ابر، دامن افق مغرب را پوشانده بود، چیزی ندیدم و فرود آمدم و گفتم: رؤیت هلال با این ابرها هرگز ممکن نیست . 
با عتاب فرمودند :
بی عرضه چرا فرمان ندادی که ابرها کنار روند؟
گفتم: پدرجان من کی ام که به ابر دستور دهم؟ 
فرمودند :
بازگرد و با انگشت سبابه اشاره کن که ابرها از افق کنار روند . 
ناچار به بام شدم، با انگشت اشاره نموده و چنانکه دستور داده بودند گفتم : 
ابرها متفرق شوید   
لحظه هایی نگذشته بود که افق را بدون ابر یافتم و هلال ماه شوال را آشکارا دیدم و پدرم را از رؤیت ماه آگاه ساختم رحمة الله علیه .
 
طیّ الارض برای دفع خطر 
 
فرزند ایشان نقل می کنند :
هنگامی که ارتش روسیه خراسان را در اشغال خود داشت، ما در خارج شهر مشهد « نخودک» خانه داشتیم و مرحوم پدرم هفته ای دو روز برای انجام حوائج مردم و امور دیگر به شهر می آمدند . 
یکروز عصر که از شهر خارج می شدیم، احساس ناامنی کردم و به پدرم عرض کردم: چرا با وجود این هرج و مرج، تا نزدیک غروب در شهر مانده اید؟ فرمودند :
برای اصلاح کار علویه ای اجباراً توقف کردم . 
گفتم: راه خطرناک است و سه کیلومتر راه ما در میان کوچه باغهای خلوت، امنیتی ندارد و اراذل و اوباش شبها در اینگونه طرق، مزاحم مردم می شوند. پدرم در آن اواخر، بر اثر کهولت بر الاغی سوار می شدند و رفت و آمد می کردند . 
آنروز هم بر مرکب خود سوار بودند، در جواب من فرمودند :
تو هم ردیف من بر الاغ سوار شو . 
 
عرض کردم: پدر جان این الاغ ضعیف است و شما را هم به زحمت حمل می کند وانگهی شخصی نیز لازم است که دائماً آن را از دنبال براند . 
فرمودند:  تو سوار شو من دستور می دهم تند برود .  
اطاعت کردم. وارد کوچه باغها شدیم که مؤذن تکبیر می گفت . 
در این وقت از من پرسیدند :
فلان کس را ملاقات کردی؟   
گفتم: آری . 
ناگهان و با حیرت دیدم که سر الاغ به در منزل مسکونی ما رسیده و مؤذن مشغول گفتن تکبیر است . 
در صورتی که برای رسیدن به خانه، لازم بود از پیچ چند کوچه باغ می گذشتیم و پس از عبور از دهی که سر راهمان قرار داشت، به قلعه نخـودک که در آنجا خانه داشتیم، می رسیدیم، با شگفتی پرسیدم: پدرجان چگونه شد که ما ظرف چند لحظه به اینجا رسیدیم؟ 
فرمودند: کاری نداشته باش، تو دوست داشتی زودتر به خانه مراجعت کنیم و مقصودت حاصل شد . 
باز متعجبم که پس از ورود به خانه چه شد که حادثه را بکلی فراموش کردم تا آنکه پس از فوت آن مرحوم، به خاطرم آمد . 
 
خبر از جسد مغروق !
 
فرزند ایشان نقل می کنند :
در ایام نوروز سال 1317 هــ.ش. مردی به نام کربلائی محمد سبزی فروش به خانه ما مراجعه کرد و گفت پسر چهارده ساله ام دیروز صبح سوار بر روی باری از سبزی که بر یابوئی حمل می شد، از محل سبزی کاریهای خارج شهر می آمده است . 
هنگام عصر یابو و بار سبزی آن به مقصد می رسند لیکن از بچه خبری نیست و هر چه جستجو کرده ایم، از او اثری و خبری نیافتیم. به تقاضای وی، ماجرا را به عرض پدرم رساندم، پس از لحظه ای تأمل فرمودند: « پیش از ظهر دیروز در آن وقت که یابو از خندق کنار شهر، از گودال آبی می گذشته چون خواسته است که از آن آب بنوشد، پایش لغزیده و با بار و بچه به داخل آب سقوط کرده است .
حیوان با تلاش خود را از آب بیرون می کشد، ولی بچه در آب غرق گردیده است. امروز، دو ساعت به غروب مانده به فلان محل بروید و جسد مغروق را از آب بگیرید . 
کربلائی محمد، برحسب دستور، به آن محل رفت و جنازه بچه را در همان جا که فرموده بودند از آب بیرون کشید . 
 
دستور شیخ به ملخها
 
حاج عباس فخرالدین یکی از ملاکین مشهد بود. او نقل کرد که سالی نخود بسیار کاشته بودیم، ولی ملخها به مزرعه ام حمله کردند و چیزی نمانده بود که همه آنرا نابود کنند . 
به استدعای کمک، به خدمت جناب شیخ آمدم، فرمودند :
آخر ملخها هم رزقی دارند .  
گفتم: با این ترتیب از زراعت من هیچ باقی نخواهد ماند. فکری کردند و فرمودند :
به ملخها دستور می دهم تا از فردا زراعت تو را نخورند و تنها از علفهای هرزه ارتزاق کنند . 
پس از آن به ده رفتم، اما با شگفتی دیدم که ملخها به خوردن علفهای هرزه مشغولند و آن سال در اثر از میان رفتن علفهای زائد، آن زراعت سود سرشاری عاید من ساخت . 
 
امام زمان(ع) ناظر است !
 
آقای سید محمد رضا کشفی، از پدرش نقل کرد : 
در سنه 1358 هـ.ق پیش از وقایع شهریور 1320 هـ.ش. در قم ساکن بودم؛ پیش خود تصمیم گرفتم که برای بهبود اوضاع اجتماع، به ختم دعای سیفی بپردازم . 
در این وقت، نامه ای از مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی دریافت داشتم که مرقوم فرموده بودند :
لازم نیست شما ختم بگیرید؛ امام زمان علیه السلام ناظر و مراقب احوال است، هر وقت مصلحت ببینند، اوضاع را دگرگون خواهند فرمود . 
 
وصایای جناب شیخ
 
فرزند ایشان نقل می کند :
 
ایشان وصایای خویش را به شرح زیر به من فرمودند: 
« ولقد وصینا الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و ایاکم ان اتقوا الله.... 
نیست جز تقوی در این ره توشه ای نان و حلوا را بنه در گوشــــه ای 
بالتقوی بلغنا ما بلغنا، اگر در این راه، تقوی نباشد، ریاضات و مجاهدات را هرگز اثری نیست و جز از خسران، ثمری ندارد و نتیجه ای جز دوری از درگاه حق تعالی نخواهد داشت. حضرت علی بن الحسین علیهما السلام فرمایند:
« انّ العلم اذا لم یعمل به لم یزدد صاحبه الا کفرا و لم یزدد من الله الاّ بعدا » 
اگر آدمی، یک اربعین به ریاضت پردازد، اما یک نماز صبح از او قضا شود، نتیجه آن اربعین، هباءً منثوراً خواهد گردید.
 
بدان که در تمام عمر خود، تنها یک روز، نماز صبحم قضا شد، پسر بچه ای داشتم شب آن روز از دست رفت. سحرگاه، مرا گفتند که این رنج فقدان را به علت فوت نماز صبح، مستحق شده ای. اینک اگر شبی، تهجدم ترک گردد، صبح آن شب، انتظار بلایی می کشم.
 
بدان که انجام امور مکروه، موجب تنزل مقام بنده خدا می شود که به عکس اتیان مستحبات، مرتبه او را ترقی می بخشد.
 بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده ام، به برکت بیداری شبها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری ارجمند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.
 
اکنون پسرم، ترا به این چیزها وصیت و سفارش می کنم: 
اول: آنکه نمازهای یومیه خویش را در اول وقت آنها به جای آوری. 
دوم: آنکه در انجام حوائج مردم، هر قدر که می توانی بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست، زیرا اگر بنده خدا در راه حق، گامی بردارد، خداوند نیز او را یاری خواهد فرمود. »
 
در این جا عرضه داشتم: پدرجان، گاه هست که سعی در رفع حاجت دیگران، موجب رسوایی آدمی می گردد. 
فرمودند: 
« چه بهتر که آبروی انسان در راه خدا بر زمین ریخته شود. 
سوم: آنکه سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هر چه داری، در راه ایشان صرف و خرج کنی و از فقر و درویشی در اینکار پروا منمایی. اگر تهیدست گشتی، دیگر تو را وظیفه ای نیست. 
چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوی و پرهیز پیشه خود ساز. 
پنجـــم: به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی. »
 
در این وقت از خاطرم گذشت که بنابراین لازم است که از مردمان کناره گیرم و در گوشه انزوا نشینم که مصاحبت و معاشرت، آدمی را از ریاضت و عبادت و تحصیل علوم ظاهر و باطن باز می دارد، اما ناگهان پدرم چشم خود بگشودند و فرمودند: 
« تصور بیهوده مکن، تکلیف و ریاضت تو تنها خدمت به خلق خدا است. »
بعد از آن فرمودند: 
« چون صبحگاه روز یکشنبه کار من پایان یافت، اگر حالت مساعد بود، خودت مرا غسل بده و کفن و دفن مرا مباشرت کن. »
 
همچنین سفارش کردند که مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که طبیب معالجشان بود ایشان را به جانب قبله کند و آداب میت را اجرا نماید. و به مرحوم سید مرتضی روئین تن مدیر روزنامه طوس نیز فرمودند: 
« شما هم صبح یکشنبه بیائید و بعد از فوت من یکساعت بالای سر من قرآن بخوانید. »
مرحوم سید ظاهری زننده اما باطنی عجیب داشت .
 
سالهای آخر عمر
 
فرزند ایشان تقل می کند : 
حدود دو سال قبل از وفات پدرم، کسالت شدیدی مرا عارض شد و پزشکان از مداوای بیماری من عاجز آمدند و از حیاتم قطع امید شد. 
پدرم که عجز طبیبان را دید، اندکی از تربت طاهر حضرت سیدالشهداء ارواح العالمین له الفداء به کامم ریخت و خود از کنار بسترم دور شد. 
در آن حالت بیخودی و بیهوشی دیدم که به سوی آسمانها می روم و کسی که نوری سپید از او می تافت، بدرقه ام می کرد. چون مسافتی اوج گرفتیم، ناگهان، دیگری از سوی بالا فرود آمد و به آن نورانی سپید که همراه من می آمد، گفت: 
« دستور است که روح این شخص را به کالبدش باز گردانی، زیرا که به تربت حضرت سید الشهداء علیه السلام، استشفا کرده اند ».
 
در آن هنگام دریافتم که مرده ام و این، روح من است که به جانب آسمان در حرکت است و به هرحال، همراه آن دو شخص نورانی به زمین بازگشتم و از بیخودی، به خود آمدم و با شگفتی دیدم که در من، اثری از بیماری نیست، لیکن همه اطرافیانم به شدت منقلب و پریشانند. 
پس از چند روز، هنگامی که در خدمت پدرم به شهر می رفتیم، واقعه را حضورشان عرض کردم. فرمودند: 
« مقدّر بود که یکی از ما دو نفر از جهان برویم و اگر تو می رفتی، من پانزده سال دیگر عمر می کردم و چون مقصد و مطلوب من از حیات در این دنیا جز خدمت به خلق نیست، ترجیح دادم که خود رخت بربندم و تو که جوانی و به خواست خداوند، مدتی درازتر در جهان خواهی زیست، زنده بمانی. اینک بدان که من مرگ را برای خود و حیات را برای تو خواستم، تا آنکه در طول زندگی، پیوسته با قصد قربت، به مردم خدمت کنی و هرگاه در اینکار مسامحه و غفلت ورزی، سال آخر عمرت خواهد بود. »
 
یکسال قبل از وفات پدرم، شبی در عالم رؤیا مشاهده کردم که حدود عصر است و من از شهر خارج شده ام و به طرف قریه نخودک می روم که آفتاب ناگهان غروب کرد و در من اضطرابی پدید آمد. این اضطراب دو علت داشت: اول، تاریکی هوا، دوم آنکه نمی دانستم به پدرم چگونه پاسخ دهم، زیرا ایشان فرموده بودند که همیشه قبل از غروب آفتاب در منزل باش، و قبول نخواهند کرد اگر بگویم که آفتاب ناگهان غروب کرده است.
 
در این اضطراب و اندیشه بودم که ناگهان خورشید از مغرب طلوع کرد و به قدر یک نیزه بالا آمد. مقداری که راه آمدم متوجّه شدم که کارد بزرگی در دست من است و سگ بزرگی مرا تعقیب می کند. ناگهان پیری نسبتاً بلند بالا پدیدار گشت و کارد را از دست من گرفت و با یک دست سگ را نگاه داشت و با دست دیگر سر او را از تن جدا کرد، بی آنکه کارد به خون آلوده شود. آنگاه کارد را به من ردّ کرد و فرمود: بابا آیا کار دیگری داری؟ 
عرض کردم: خیر، تشکر نمودم، و پیر ناگهان ناپدید شد. 
بامداد، خواب را خدمت پدرم عرض کردم. ایشان چند دقیقه تأمل کردند و سپس پرسیدند: 
« آیا متوجه نشدی آن پیر که بود؟ »
عرض کردم: خیر. فرمودند: 
« او شیخ عطار بود. » 
آنگاه فرمودند:
« امسال سال آخر عمر ما است، و تو بعد از من زحمت و ناراحتی بسیار خواهی دید، بگو چه خواهی کرد؟ » 
عرض کردم: به خدا پناه می برم. 
پس از دو ماه یکروز که در خدمت ایشان به شهر می رفتیم، فرمودند: 
« امروز عصر بعد از آنکه به خانه بازگشتیم، من مریض خواهم شد، و همین مرض مقدمه فوت من خواهد بود. »
همانطور که فرموده بودند، عصر همانروز به محض ورود به منزل به تهوّع دچار و بیمار شدند. 
در این اثناء تسبیح عقیقی داشتند که گم شد. فرمودند: 
« مفقود شدن تسبیح علامت مرگ ما است. اگر یافت شود بهبودی خواهم یافت.» 
ولی هر چه جستجو کردیم تسبیح را نیافتیم تا آنکه یکماه بعد در اطاق مسکونی ایشان پیدا شد و به دنبال آن حال ایشان کمی بهبود یافت. اما مجدداً تسبیح مزبور گم شد و دیگر هرگز یافت نشد.
خلاصه آنکه به کوشش طبیبان، حال پدرم بهبود پذیرفت اما آن مرد جلیل القدر در برابر شادمانی طبیب معالج خود فرمود: 
« بهبود من شادمانی ندارد زیرا که ما رفتنی شده ایم. »
پزشک پرسید: پس تکلیف چیست؟ فرمود: 
« تکلیف شما این است که تا من در قید حیاتم به تدابیر پزشکی ادامه بدهید و من نیز آنچه دستور شما باشد تمکین کنم. »
تا واپسین ساعات عمر ایشان همین روش برقرار بود. 
در این اوقات نیز پدر، مانند سالهای دیگر حیاتش، همه شب تا بامداد بیدار می ماند و گاهگاه در دل شبها این دو بیت را ترنم می کرد:
 
پس از آن فرمود: 
« دیشب، در عالم رؤیا، مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمی را دیدم که می گفت: بیا که ما در انتظار توایم. »
دو هفته پیش از رحلت آن مرد بزرگوار، شبی در خواب دیدم که به زیارت بقعه عارف بزرگ، شیخ مؤمن که هم اکنون در مشهد به « گنبد سبز » مشهور است، رفتم. پدرم را دیدم که با شیخ مؤمن در گفتگو است.
 چون من وارد شدم، پدرم از شیخ درخواست کرد که برای من دستوری فرماید تا توفیق تهجد و نماز شب داشته باشم. چون پیر خواست چیزی به من بگوید، پدرم گفت: 
« اکنون چند روزی صبر کنید. »
باری، آنچه در خواب دیده بودم، برای پدرم گزارش کردم. فرمود: 
« آری، دیگر چیزی از عمر من باقی نمانده است. »
در نیمه شبی، حال پدرم سخت شد، طبیبان به عیادتش آمدند و پس از معاینات پزشکی، اعلام کردند که بیمار از دنیا رفته است، لیکن با شگفتی فراوان، قلب پدرم پس از توقف دوباره به کار افتاد و روز بعد یکی از پزشکان معالجش که دکتر سید ابوالقاسم قوام نام داشت به من اظهار کرد: پدرت دیشب درگذشت، ولی مجدداً به زندگی بازگشت. 
پس از این حادثه، فردای آن روز چون اطاق، خالی از اغیار شد، پدرم فرمود: 
« شب گذشته روح از بدنم مفارقت کرد و به خدمت امام رضا علیه السلام مشرف شدم و به وسیله استاد خود مرحوم حاج محمدصادق از امام تقاضا کردم که برای تکمیل وصایای خود یک هفته مهلت داده شوم. امام اجازت فرمودند، اما قدغن کردند که دیگر چنین درخواستی نکنم. »
سپس فرمودند: 
« در این مدّت شبها از نزد من دور نشو و مراقب حال من باش. »
 
رفته رفته اثر بهبودی در حال پدرم پدید آمد، اما ناگهان روز چهارشنبه حال ایشان به وخامت گرایید و دستهایشان متورم گشت و پزشکان از این تغییر حالت ناگهانی دچار تعجب شدند. دیگر کسی جز سادات اجازه عیادت پدرم را نداشتند. 
خلاصه در آن وقت بود که اظهار داشتند: 
« من صبح یکشنبه خواهم مرد. »
 
رحلت
 
باری از ظهر پنجشنبه واپسین زندگانیشان تا روز یکشنبه که فوت خود را در آنروز پیش بینی فرموده بودند دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند. شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند:
« ای شیطان، بر من که سراپا از محبت علی(ع) پر شده ام، دست نخواهی یافت. »
 
ابیات زیر وصف حال و شرح مآل آن مرد بزرگ بود و خود نیز گاهگاهی به آنها ترنم می فرمودند:
 
ای به ولای تو تولا ی من / از خود و اغیار تبّرای من 
سود تو سرمایه سودای من / گر بشکافند سراپای من 
جز تو نجویند دراعضای من / ناد علیاً علیاً یا علــی
 
روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند: 
« کار رفتن را بر من دشوار گرفته اند و عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا علیه السلام را در این جهان آرزو داشتی از چه رو گاه و بیگاه لب به خنده می گشودی؟ »
آری، حسنات الابرار سیّآت المقّربین.
 
بالاخره صبح روز یکشنبه و ساعت آخر عمر ایشان فرا رسید. به دستور پدرم گوسفندی به عنوان نذر حضرت زهرا سلام الله علیها قربانی گردید و یکی دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجری قمری گذشته بود که روح پاکش به جوار حق شتافت .
 « الا ان اولیاء الله لا یموتون بل ینقلبون من دارالی دار. »
 
ساعتی نگذشته بود که خبر رحلت آن عارف بزرگ و آن عالم ربانی به سراسر شهر فرا رسید و انبوه جمعیت برای ادای احترام و تودیع او و انجام مراسم مذهبی گرد جنازه اش حاضر شدند.
 
جنازه آن فقید علم و معرفت بر روی هزاران دست از ارادتمندان اندوهگین و سوگوارش، از محله سعد آباد مشهد در خیابانهای شهر که عموماً به حال تعطیل درآمده بود، عبور می کرد تا به ده « سمرقند » بمحل سکونتشان رسید در آنجا بر حسب وصیّتشان در آب روان غسل داده شد.
 
در این هنگام دسته های بزرگ سینه زنان که سالها از حرکت ایشان ممانعت می شد، در سوگ آن مرد جلیل، راه افتاد و جنازه در میان غمی جانکاه، پس از تغسیل و تکفین به شهر حمل گردید و پس از طواف به دور مرقد منور حضرت ثامن الحجج علیهم افضل الصلوات، در همان نقطه از صحن عتیق که خود پیش بینی و سفارش فرموده بودند، در خاک آرمید.
 
محل تدفین
 
 
سالها پیش پدرم فرموده بودند: 
« وقتی مصمم شدم که به نجف اشرف رحل اقامت افکنم، لیکن در آن هنگام که در یکی از اطاقهای صحن عتیق رضوی در مشهد، به ریاضتی سرگرم بودم، در حال ذکر و مراقبه، دیدم که درهای صحن مطهر عتیق بسته شد و ندا بر آمد که حضرت رضا سلام الله علیه اراده فرموده اند که از زوار خویش سان ببینند.
پس از آن، در محلی جنب ایوان عباسی، در همین نقطه که اکنون مدفن پدرم می باشد، کرسی نهادند و حضرت بر آن استقرار یافتند و به فرمان آن حضرت درب شرقی و غربی صحن عتیق گشوده شد، تا زوّار از در شرقی وارد و از در غربی خارج گردند. در آن زمان دیدم که پهنه صحن مالا مال از گروهی شد که برخی به صورت حیوانات مختلف بودند و از پیشاپیش حضرتش می گذشتند و امام علیه السلام دست ولایت و نوازش بر سر همه آن زوار حتی آنها که به صور غیر انسانی بودند، می کشیدند و اظهار مرحمت می فرمودند. 
پس از آن سیر و شهود معنوی و مشاهده آن رأفت عام از امام علیه السلام، بر آن شدم که در مشهد سکونت گزینم و چشم امید به الطاف و عنایات آن حضرت بدوزم. »
پدرم، پس از ذکر این واقعه، محل استقرار کرسی امام علیه السلام را برای مدفن خود، پیش بینی و وصیت فرمودند و بالاخره به خواست خدا، قبل از اذان صبح دوشنبه، در همان نقطه مبارک مدفون شدند.